ا یـو ا ســو مـا ز ر (دات) کام

با کمک دوستای خوبم علیرضا کامران و مونا انتخابی سایت شخصی ام را راه انداختم.

http://ivasuomazer.com/

پ.ن: اینم شد اسم. من چه کنم که اینقد اسمم همه گیر هست و فامیل لعنتیم هم بعد از خرداد ۱۳۸۸ به فنا رفت. ها؟ سرچ کردم فقط تا حالا ۵ تا گرافیست با همین اسم و فامیل هست. ای بابا؟ یه یارو برام ایمیل زده که اسمش رضا موسویه و داره یه انجمن درست می کنه از رضا موسوی ها. فکر کن یه روز همشونو یه جا دعوت کنه. توی یک سالن. بعد از رضا موسوی بخواد که بیاد قرآن بخونه. بعد رضا موسوی ها سرود ملی رو بخونن و به پا خیزند. این آدمو دیوانه می کنه. نه؟

پاریس 4

دیشب در یک اجرای موسیقی خصوصی دعوت شدم. سعید شنبه زاده (فرازو) و دوستانش. خستگی خیابان گردی ها و مترو نشینی های پاریس از تنم بیرون شد. معجزه است موسیقي. آن هم به این شکل ناب و بدون تقلب.

پ.ن: بهزاد بلور هم از برنامه ی کوک رادیو بی.بی.سی آمد با گروهش. برنامه ضبط کردند.

پاریس 3 و احترام به عدد 5

دوشنبه 26 آوریل . 2010 . پاریس

دو ماه کامل می شود که در پاریس هستم. حالا توی پارک buttes de chaumont فرصتی دارم برای نوشتن. پارک ها و باغ های پاریس معمولن مسطح flat هستند. بدون هیچ پستی و بلندی. با راه ها هندسی و درخت های مرتب و هم اندازه و یک شکل. این پارک استثنائن پستی و بلندی های زیبایی دارد. شبیه پارک های شرقی است. یک برکه ی بزرگ و اردک هایی که پرواز کردن را می دانند. و جویبارها و پل ها، یک آبشار به ظاهر طبیعی و صخره های بزرگ و ... .

وسعت اش شاید پنج برابر پارک ساعی باشد. کمی که آفتاب بیرون می آید در این فصل سال - اردی بهشت - روی شیب تپه ها پر می شود از آدم. درست می شود عینهو میدان استقلال. مردم می آیند با زیرانداز و می نوشند و بچه ها بازی می کنند و ... .

توی این شیب رو به خیابان نشسته ام. کفش هایم را در می آورم. کوله پشتی سنگین ام را می اندازم روی چمن ها. لبتاپ، کابل شارژ، دفتر و ورق و خودکار، چند لباس لازم برای چند روز سرگردانی. اتاقم را از دست داده ام. یک بسته بیسکوییت شیرین برای مغز، یک اسپیری brut ، بسته ی سیگار camel blou ، کاغذ و کاغذ و یک نقشه ی راهنمای پاریس، یک حوله ی کوچک و ... .

زن و مرد جوانی در فاصله ی پنج متری ام روی زمین خوابیده اند. کاملن خواب هستند. به پهلو خوابیده اند. مرد از پشت زن را در آغوش گرفته، زن حامله است. شکم بزرگش روی چمن ها افتاده. درست که نگاه می کنم انگار سه نفر، هم را در آغوش گرفته اند. روی چمن ها در سمت چپ ام، مرد کوچک چینی یا ژاپنی دراز کشده است. خسته است. انگار می خواهد کمی توی این آفتاب تنبل بخوابد. اما دختر کوچک اش هر از گاهی با یک تکه چوب یا یک برگ، دوان دوان به سمت اش می آید: پاپا، پاپا! انگار می خواهد معجزه ای را که یافته نشان بدهد. خودش را روی پدرش می اندازد و گاهی جایی می افتد که مردک کوچک را از جا می جهاند. مرد کوچک خسته، نیم خیز می شود. به کشف های دخترش از سر رفع تکلیف نگاه می کند. چیزی می گوید و دوباره ولو می شود روی چمن ها و این ماجرا تکرار می شود. آن طرف تر دختر جوانی کتاب می خواند موهای بلوند دارد و یک تاپ مشکی و تقریبن نیمه برهنه است. در واقع جای خوبی را برای خواندن انتخاب نکرده. نزدیک محل تردد آدم ها. جا خوبی هست اما برای دیده شدن.

ساندویچ ژامبون شورم را خوردم به زور یک کوکاکولای کوچک. واقعن کوکای مشهد چیز دیگریست. اگر هنوز تحریم اش نکرده اید، تجدید نظر کنید. فندک ندارم می روم از این جوان فندک بگیرم:

- بونژوق موسیو

- بونژوق

- کن آی یوز یور لایتر پلیز؟

- وی

- لو ... لوبقیکه؟ (اسم فرانسوی فندک را می گویم)

- وی. وی

- مقسی

- ژو زامپ قی

امروز اتاقم را تحویل دادم. اتاق کوچکِ طبقه ی پنجم خیابان clignancourt. تا پیدا کردن پناهگاه بعدی نمی دانم چه خواهد شد. چند وقتی احتمالن آواره ام، باید مزاحم چند دوست و آشنا بشوم. نه اینکه این 36 سال آواره نبوده ام؟

کلاس های زبان تا ۵ روز دیگر تعطیل است. اوقاتم را اغلب تنها سپری می کنم. گاهی که دسترسی دارم، توی دنیای مجازی می چرخم. ارتباطم را با دوستان قدیمی و به ویژه مشهدی ام حفظ می کنم. غرغر می کنم. شکایت می کنم. (سیگار این جا علاوه بر این که خیلی گران است. - ۵ یورو - خیلی هم زود به آخر می رسد! بدون این که حس کافی ای از توی دست گرفتن و بین لب ها ماندن اش باقی بماند!)

تفاوت این شهر را هنوز با با تهران درک نمی کنم. بسیار شبیه هستند به هم. به استثنای آزادی های کوچک و البته مهم فردی. ساختار مدنی - چه کلمه ی مزخرفی - شبیه تهران است. برای من دیگر تفاوت چندانی ندارد که که با قوطی آبجو توی پارک بنشینم، روی نیمکت یک خیابان شلوغ بنشینم یا توی خانه ام در مشهد مقدس. برای من - باز هم - آزادی های فردی یک امر کاملن درونی است و فکر نمی کنم با تغییر اقلیم و ملیت چیزی در من تغییر کند، یا امکان متفاوتی به دستم بدهد. این آزادی های کوچک فردی چیزهای بسیار با ارزشی هستند. برای یک جامعه ی سالم. به ویژه برای نیمه ی دیگر مان، زنان. به زن ها و دخترهای شهرم، به خواهرانم و دوستانم که فکر می کنم و مقایسه شان می کنم، دلم خیلی می گیرد.

این طور است که آزادی، شادی و سعادتی را که نتوان با دیگری تقسیم کرد بی مفهوم و بی ارزش می شود.

فکر می کنم آخرین مونولوگ فیلم in to the wilde هم یک چنین چیزی بود.

در پاریس چهار چیز هست که خیلی آزارم می دهد. (تقدیم به صدر) :

1 - این جا پر از کبوتر است. می شود به شهرهای مذهبی مخصوصن مشهد، کبوتر صادر کرد.کبوترهایش کودن تر و دست و پا چلفتی تر از قمری های مشهد هستند. از هر پنج تایشان یکی پایش معیوب است. گاهی اصلن یک پایشان چنگال ندارد. به خاطر سیم های برق. صحنه ی خیلی ترحم برانگیزی ایجاد می کنند وقت راه رفتن. مصرف نان خشک این ابله های غم انگیز باید به اندازه ی گاوها و گوسفند های خراسان رضوی باشد!

2 - سگ ها. یک انسان و در دستش یک بند که در ادامه اش به یک سگِ له له زنان می رسد. نمی توانم بفهمم. این را که یک حیوان با یک طناب به آدمی وصل شده باشد. و زبان بسته ها خودشان هم این را پذیرفته اند انگار. از هر پنج نفر یک نفر سگ دارد. نمی فهمم این سگ ها وظیفه شان و نقش اشان در زندگی آدم ها چیست. یک سگ می تواند تنهایی یک نفر را پر کند؟ شاید، البته وقتی یک توپ والیبال به اسم ویلسون می تواند.

هرچند، گاهی خودم هم هوس می کنم یکی از این نژادهای درست و حسابی اش را داشته باشم. یگ ها، برای زن ها گاهی حکم طلا و جواهر و ... را دارند. برای مردها ... اووم برای من. باید درباره اش فکر کنم. شاید چیزی شبیه چاقوی ضامن دار که ممکن است هرگز هم استفاده نشود. یا یک فندک زیپوی اصل. می دانم خیلی بد است به همان زشتی طلا و جواهر.

3 - این جا آدم گرسنه زیاد نیست. چیزی که به نسبت بیشتر است آدم های مریض ودیوانه است. البته در شهر من هر دو فراوان است.

4 - رفع حاجت کردن در گوشه و کنار خیابان برای مردها ... ! عجب کلمه های مسخره ای. رفع حاجت. شاشیدن کنار خیابان برای بسیاری از مردها امری کاملن معمولی است. بی نگرانی. همین یک ساعت قبل توی یکی از خیابان های اصلی که به این جا ختم می شود دو نفر را مشغول، دیدم. در فاصله ی ۵۰۰متر از هم. این بی قیدی و به قولی نادرست "راحتی" را، مردها مدیون سگ ها هستند! سگ ها طبیعی اش کرده اند. این است که خیلی جاها بوی تند آمونیاک می آید.

درباره ی ام.پی.تری مفصل تر باید بنویسم. البته جزو چیزهای آزار دهنده نیست. اما برای خودش فصل جداگانه ای است. حداقل ۵ پاراگراف لازم دارد.

راه می افتم برم. بروم به سمتی نامعلوم. توی هیچ کجا، قرار از پیش تعیین نشده ای دارم.

پ.ن: با احترام به عدد۵ . پنج کبوتر. پنج آدم. پانصد متر. طبقه ی پنجم. ۵ روز تعطیلی. فاصله ی پنج متری.  پنج برابر. ۵ پاراگراف. ۵ یورو. دیدی حالا. گفتم صب کن می گم.

اضافه کردن "ل"

در مطلب قبلی اسم دختر الکلی را به اشتباه دختر الکی نوشتم. شرمنده! همین.

*وب لاگش به اندازه ی کامنت هایی که برای من گذاشته جذاب نیست اصلن. کامنت ها را هم از دست ندهید. 

فروغ فرخزاد - دختر الکی

یه جایی یه چیزی خوندم از یکی اشاره ای هم به فروغ فرخزاد کرده بود. حالا اسمش هم جالبه برای خودش  دختر الکی. بعد یه نظر خصوصی براش نوشتم. که الان یادم نیست چی نوشم. منتظرم عمومیش کنه ببینم چی نوشتم که این دختر الکی رو اینقد ناراحت کردم. بعد یه جواب برام اومد که خیلی برام جالب بود و البته کمی هم غمگین و ناامید شدم. البته دلیل خصوصی نظر دادنم رو یادمه  که نمی خواستم دعوای الکی راه بیفته و اینو هم نوشتم. چون از نظر خصوصی خوشم نمی آد. مگر مسئله ی خصوصی ای در کار باشه! حالا:

ببین من نظر کسی رو درباره ی فروغ نپرسیدم
حالا اون گفت . نظرش کاملا جامع بود و عمیق
اصلا هم توهینی در کار نبود
اون زنه
تو که مردی و هیچی حالیت نیست از زن بودن حق نداری این حرفها رو بزنی و پسر خاله بشی
فهمیدی ؟
از همون یه سال پیش که واسه اولین بار اومدم اینجا هم همون قدر برام بدون جذابیت بود که الان
تو که اینقدر از همه ایراد میگیری
بهتر نیست یه کار کنی که خودت بی ایراد باشی ؟؟؟
باور کن این بیشتر جواب میده
فروغ هم توی دوره ی خودش عالی بود
هزاران فروغ دیگه دارن با من زندگی میکنن
زن و مرد همدیگه رو کامل میکنن
نه که شما مردا هیچ احتیاجی به زن ندارید !!!
زرزروی احمق به نظر من کسیه که کس دیگه رو به اینا محکوم میکنه
تو جای اون بودی ؟ مادر بودی ؟ همسر بودی ؟؟؟؟ نه ماه بشری رو توی شکمت رشد دادی که آخرش ازت بگیرنش و حتی حق دیدنش رو از دست بدی ؟؟؟
پس حرف مفت نزن !
این کامنت رو عمومی میذارم
چون برام مهم نیست که دوستای عزیزت که همین که میان کلی ستایشت میکنن چقدر از من عصبانی بشن
من هیچ احساسی نسبت به شماها ندارم
بهتره بدونی از تو هم بد دهن تر و رک ترم . پس وقتی نظرتو راجع به کسی که برام ارزش قائلم نمیپرسم نگو . یا اگر میگی هوا رو داشته باش که زیاده روی نکنی !

حالا مستقیم با خودش حرف می زنم: معلومه عصبانی شدی البته. با این همه علامت سوال و پاراگراف بندی اشتباه که ناشی از فشار دادن دکمه ی اینتر می شه. خدا حفظش کنه این دکمه ی پر مفهوم رو. دوباره که می خونمت بازم برام جالبه. "من هیچ احساسی نسبت به شما ها ندارم" یعنی چی؟ خوب مشکلی نیست فرار هم نبوده داشته باشی. من هم اینجا دوستای لزبین دارم، که هیچ احساسی از اون مدلی که دختر کوچولوی الکی ما فک می کنه نسبت به هم نداریم. ضمنن این امکان بلاگ فا هست که می شه اون پایین درباره ی هر ... هرچیزی نظر گذاشت. توی بخش مدیریت می توني این امکانو حذف کنی که کسی باهات پسرخاله نشه دختر خوبِ الکی. حالا باز اين جمله "نه که شما مردا هیچ احتیاجی به زن ندارین" می تونستی سوال کنی می تونستی بپرسی به جای این همه نوشته که حتمن برات مهم بوده که این همه تایپ کردی و وقت گذاشتی. ببین دختر خوب الکی فروغ که عمه ی من نیست ازش دفاع کنم. اگه بود هم نمي کردم. در ضمن بهتره ابراهیم گلستان و پرویز شاپور رو هم بشناسی و به همسر آقا ابراهیم گلستان به عنوان یه زن - چون دیدم مدافع حقوق زنا هستي - هم فک کني که لابد تمام تایم های عشقبازي فروغ و ابراهیم داشته توی آشپزخونه برای بچه هاش غذا درست می کرده و برای ابراهیم خان گلستان که تشریف ببرن با ماشین کروکی با فروغ عزیزِ شما شعر و داستان بگن و روشنفکر باشن! "پس حرف مفت نزن!" این هم برای خودش جالبه من چه طور تونستم توی حداکثر ۳ جمله حرف مفتی بزنم که این همه جواب  - حرف حساب - لازم داشته. به نظرت حرف مفت یعنی چی؟ دنیا رو به زن و مرد تقسیم نکن دختر الکی - ببخشید ولی اسم دیگه ای ازت ندارم - بعد ممکنه به خاطر این تقسیم بندیت وظایفت تو این دنیا محدود بشه به چند تا کار الکی.

این بهانه ای شد برای من که یه زمانی فروغ می خوندم و هاي های گریه می کردم حالا که دنیا رو و روابطشو بهتر می شناسم بنویسم. فروغ فرخزاد در دسته ی زنان شیفته، قرار می گیره. که معمولن در فرهنگ شرق رشد می کنن و زير مجموعه ی خانواده ی مرد سالار - پدر سالار هستن. تمام جهان بینی و خلاقیت این زنان، از دریچه ی نگاه یه مرد می گذره و بدون داشتن وابستگی - حالا شما بگو عشق - هیچ انگیزه و توانایی ای فی الذات ندارند. و متاسفانه دور و بر ما هم زیادن و وقتی وارد کار هنر می شن تبدیل به یه عاشق پیشه ی زرزرو مي شن که تمام دنیاشون جنسیت هست و تمم خلاقیتشون در همین خلاصه می شه. البته برای رسیدن به اون استقلال وبرابری داشتن چندیدن فروغ برای یه فرهنگ لازمه و راهی نیست انگار. اما بعد از ۵۰ سال از فروغ یه بت ساختن و به این شکل دربارش حرف زدن آدمو نا امید می کنه. جسور بوده. البته. اما این مربوط به حداقل ۴۵ سال پیش می شه. جسارت در ۴۵ سال قبل با الان حتمن مفهومش خیلی فرق کرده. مثل مناظره ی احمدی نژاد که می گفت ما نسبت به قبل از انقلاب خیلی پیشرفت کردیم. قرار هست خودمونو با خودمون مقایسه کنیم؟

* این روزا هم انگار بحث فروغ داغه.

حرف پ

نوشتن از پاریس؟! گزارش دادن؟! چه فرقی می کند، پاریس، پالرمو، پامیر، پارادایز یا طرقبه .... درخت ها همه جا شبیه هم شکوفه می دهند. انسان ها همه جا شبیه هم عاشق می شود، اندوهگین می شوند، پیر می شوند و می میرند. "بیا رویم تا می خوریم، شراب ملک ری خوریم."*

*پ.ن: انگار از کتاب بوف کور است. دیوانه در پاریس خودکشی کرد.

پاریس 2

پاریس چهار مدل شهروند دارد:

۱ : شهروندان سیاه پوست که معمولن عرب هستند و از کشورهای شمال آفریقا و حتی جنوب آفریقا مهاجرت کرده اند، که درست مثل بندر عباس و خوزستان و ... خودمان هستند.

۲ : شهروندان زرد پوست، که معمولن می توان پشاپیش دانست که ۹۰ درصد آن ها چینی هستند و اگر نبودند غیر طبیعی بود. تایوان و بنگلادش و مالزی و تایلند و .... مثل همه جای دنیا مردم سر به زیر و ساده و کارگر مسلک هستند.

۳ : دسته سوم شامل هندی، ها افغانی ها، ایرانی ها و آمریکای لاتینی ها می شود که باز بیشترشان برزیلی هستند.

۴: دسته چهارم که به نظر تعدادشان اندک می آید فرانسوی ها هستند. فکر می کنم باید یقه ی هیتلر را گرفت.

 

پ.ن۱: شرمنده ام به خاطر تفکیک انسان ها به واسطه ی رنگشان.

پ.ن۲: و شرمنده ی دوستان ایرانی تبارِ فارسی زبانِ خارجی* ام هستم اگر باز هم به شهرشان و شهروندانشان اهانت شد

پ.ن۳: خارج: هرجایی به جز ایران و افغانستان - خانه ی همسایه - مرغ همسایه البته این تعریف مربوط به زمان کودکی و نوجوانی و حتی جوانی ماست الان گویا کمی جزئی تر شده است مثلن چین و عراق هم جزو خارج حساب نمی شوند و مستقل شده اند.

پاریس

گوشه ای از جهان ام. از هیچ.

paris 4 model bo dare

1 . boye tonde shash to metro ha

2 . boye gande ye model panire kashki

3 . boye cafe , ghadam be ghadam

4 . boye gohe sag , gole be gole

a man without a country

هيچ دليلي وجود ندارد / نيكي / نتواند پيروز شود / بر پليدي . / فقط بايد فرشته‌ها / در يك صف شوند / همراه با / مافيـايـي‌ها .

There is no reason

  Good

can`t Triump

Over Evil

If only Angels

Will

Get Organized

Along The Lines

Of the MAFIA

پ.ن: از كتاب a man without a country نوشته‌ي كورت ونه‌گات . ترجمه‌ي حسين شهرابي

از شب‌هاي پشت ميز كافه -  مشهد 1386 - بي‌شك پاييز

رسمن در مدح اين روزهاي معلق با چهار پي نوشت اضافي

صفحه ي 152 پاراگراف دوم:

"يه ثانيه، فقط يه ثانيه‌ي ديگه. تو همش درباره‌ي ايگو حرف مي زني {لعنت به اين نيم فاصله هاي احمقانه‌ي اجباري . ديگه رعايتشون نمي‌كنم} خداي من، خود مسيح بايد بياد تصميم بگيره چي خودپرستيه و چي نيست. اين دنيا مال خداست رفيق {رفيق اين دنيا مال خدا هم نيست. اينو بايد به اون سيمور لعنتي مي‌گفتي كه بگه حتي شده به خاطر خانم چاقه بگه} نه مال تو،  آخرش اونه كه بايد بگه چي خودخواهيه و چي نيست. اون اپيكتتوس عزيزت چي؟ يا اميلي ديكينسون عزيزت؟ مي‌خواي اميليت هر وقت كه احساس مي‌كنه بايد يه شعر بنويسه، همينطور بنشينه و اينقد دعا بخونه تا اون احساس زشت خودخواهانه برطرف بشه؟ نه، البته كه نمي خواي! ولي دلت مي خواد ايگوي دوستت پروفسور تاپر رو ازش بگيري . اين فرق مي كنه . و شايد هم فرق كنه . شابد فرق كنه . ولي نرو كلن درباره ي ايگو داد و هوار كن . به عقيده ي من، اگه واقعن بخواي بدوني، نصف زشتي هاي دنيا براي اينه كه مردم از ايگوي واقعيشون استفاده نمي كنن . مثلن همين تاپر تو . با توجه به چيزايي كه مي گي، سر هرچي بخواي شرط مي بندم كه اون از چيزي كه داره استفاده مي كنه ، اين كه فكر مي كني ايگوشه، به هيچ وجه ايگوش نيست. بلكه يك قابليت كوچيك تر و كمتر اساسيه . خداي من ، تو اينقد تو مدرسه بودي كه قضيه رو بدوني . يك معلم مدرسه ي بي لياقت رو - يا در اين مورد، يك استاد دانشگاه رو - پوستش رو بكن، نصف اوقات زير پوستش يه ميكانيك درجه يك يا يه بناي ماهر پيدا مي كني . به عنوان مثال، لوساژ - دوست من، كارفرماي من، گل سرخ خيابان مديسون. {چقد ورورور پشت هم حرف زدي جروم . ببين رفيق ما حالا اونقدا هم كه فك كني خر نيستيم . سال 2010 شده رفيق . فكرشم نمي كردي تا حالا زنده بموني نه؟ حالا بگو  خر فهممون كن . بگو رفيق} فك مي كني ايگوش اونو به تلويزيون آورد؟ هيچ ربطي به ايگوش نداشت . اون ديگه ايگو نداره - اگه قبلن داشته - حالا اون سرگرمي داره . حداقل سه جور سرگرمي داره كه من ازش باخبرم . و همشون به يه كارگاه ده هزار دلاري توي زيرزمينش مربوط مي شه . {مطمئن بودم الان مي خواي تمام اون زيرزمين لعنتي آقاي لوساژ رو توضيح بده توي 4 تا پاراگراف اضافي . حالا ...} كه پر از گيره و وسايل برقيه و خدا مي دونه ديگه چه چيزايي كه اونجا پيدا نمي شه . كسي كه واقعن از ايگوش ، از ايگوي واقعيش استفاده مي كنه ، ديگه وقتي براي سرگرمي نداره ." زويي ناگهان حرفش را قطع كرد . هنوز با چشمان بسته دراز كشيده بود و انگشتانش كاملن محكم روي سينه اش جلوي پيراهنش، در هم قلاب شده بودند . ولي حالا حالت آزردگي فكورانه اي به چهره اش داده بود - حالتي كه ، ظاهرن ، حاكي از انتقاد از خود بود. گفت: " سرگرمي . چي شد سر از سرگرمي درآوردم؟!" چند لحظه بي حركت ماند. ...

پ.ن1: كسي كه واقعن از ايگوش ، از ايگوي واقعيش استفاده مي كنه ، ديگه وقتي براي سرگرمي نداره

پ.ن2: سرگرمي . چي شد سر از سرگرمي درآوردم؟!"

پ.ن3: همه اش از كتاب فراني و زويي به نشاني پست قبلي . شناسنامه ي همين كتاب

پ.ن4: جملات داخل {اينها} از خودم است . اين قدر كه حق داشتم حداقل در صفحه ي خيالي خودم در دنياي خيالي!

ببين آقاي سالينجر هنوز يك دقيقه ، به جان تو يك دقيقه نگذشته كه مطلب را گذاشته ام اين نظر برايش فرستاده شد . اسم فرستنده هم اگر برايت جالب باشد آقا يا خانم واقف هست .  خدمت شما رفيق:

سلام . اموزش تجارت اینترنتی به ساده ترین روش .بدون هزینه اولیه و صد در صد تضمینی

www.shmechanic.blogfa.com - جان رضا حال كردي جروم . حال كردي نگو نه . اونم ساعت 12 و 44 دقيقه شب . چيزي كه من خيلي حال كردم و تو هم حتمت با من هم عقيده اي سلام كردن طرفه . سلام اموزش تجارت اينترنتي . ....

سالــــــــيـنـجـر

... لين به يك جفت پاي قورباغه گفت: "ادامه بده."

"به هرحال به اين ترتيب زائر ياد مي گيره چطور به روشي كه اين شخصيت هاي خيلي عرفاني مي گن ، نيايش كنه.يعني اينقدر تمرين مي كنه كه به حد كمال مي رسه و اين حرفا. بعد به گشتن روسيه ادامه مي ده و انواع آدم هاي واقعن محشر رومي بينه و بهشون ياد مي ده كه چطور به اين روش عجيب دعا كنن. همه ي كتاب تقريبن همينه." ...

....

عكسامو اين جا آپلود مي كنم.

http://www.ax.eu.kz/

. . .

. بـــه كـجـا پـرتـاب مـي شـــــــوم . بي قـصــد . بـــي راه . بـي عـلامــت . بـــايـــــــد .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

self-portrait

دومين گالري مجازي گروه چشم سوم : خـــودم

ساميا

6 سال پيش همين موقع. هميشه انسان بمان و  آزاد. مثل يك پرنده در نفس هاي آرام باد.


Inak an ensan | Upload Music

شاهين نجفي را خيلي دوست دارم. اين روزها البته!

غمگينم

به‌خاطر اين‌كه پدر هستم غمگينم . غمگينم به‌خاطر اين كه برادر هستم . غمگينم به‌خاطر اينكه كساني را دوست دارم و كساني دوستم دارند . به‌خاطر خاله غمگينم . به‌خاطر خواهرم غمگينم . به‌خاطر خواهرانم غمگينم . به خاطر اين‌كه بابا هستم غمگينم .غمگينم به‌خاطر اين‌كه انسان به جهان آمده‌ام . تو راست مي‌گويي . اين روزها براي تمام آن چيزهايي كه از من نيستند غمگينم . به خاطر تو من غمگينم !

سكوت

سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . براي تو مي نويسم: سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . دختر . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . من . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . تو . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . تو . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . چرا؟ سكوت چرا؟ سكوت .  چرا؟ سكوت . چرا ؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ سكوت . ... سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . در من ... سكوت . تو . سكوت .  چطور؟ ... سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . رشد مي كني . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت . سكوت .

سكوت مقدس

Happy december 3rd., international day of handicappeds, to all disables, particularly,physical handicaapeds throughout the world. Wish to see the world full of kindness without obvious boundries

پ. ن: از وبلاگ سكوت مقدس فرشاد مؤتمني

چي مي‌خوام

مي‌خواهم جهان را زيباتر كنم / اين‌را با كلاغ‌هاي ششصد دستگاه و "جويي" / با تو در ميان مي‌گذارم .

مرد بي وطن

هيچ دليلي ندارد

نيكي

نتواند پيروز شود

بر پليدي

فقط بايد فرشته ها

در يك صف شوند

همراه با

مافيايي ها


- كورت ونه گات kurt vonnegut / مرد بي وطن / ترجمه‌ي حسين شهابي

اختلال


گالري مجازي عكس (عكس مجازي)

dela dangom

عبدي بهروانفر و محسن نامجو - اجراي ارمنستان


dela dangom | Music Upload

خواهرم

................................................................................................................

... شاعران

         براي سرودن شعر

به جاهاي شاعرانه مي روند

        من!

به خانه‌ي تو آمدم

................................................................................................................

برگ‌هاي سپيدار

       در نوازش باد

يادآور

   سخاوت دست‌هاي تو

                        در عشق‌بازي‌اند

................................................................................................................

قهوه

   طعم تو را داشت

دعوتي دوباره

      به بودن و سرودن

           وقتي كه خسته‌اي ...

................................................................................................................

چلچله‌ها

     در عاشقانه‌هايم مي‌خوانند

     بي پرواي

         پاييز و زمستان

................................................................................................................

جادوي انگشتانت را

بر شاخسار من بگذران

            تا سبز شوم

................................................................................................................

پ.ن: خواهرم لاله موسوي شاعر است. يك كتاب دارد به نام كاش خوابم ببرد. چند وقت پيش مهمان من بود. وقتي رفت ديدم كه روي چند برگه‌ي كوچك اين شعرها را نوشته بود.

سامیا با اولین دوچرخه ی زندگی اش در ۱۳۸۴



كساني كه به ياد مي‌آورم:

هليا هاشمي / مریم باقری / ایزد براتی / سيد حسين هاشمي نظري / داوود حسيني / آرمين فغفوري / آيدين فغفوري / ابوالفضل معزي / داريوش دانش‌نيا / رزيتا شكري / مهدي شاكري / عبدي بهروانفر / زهرا ابراهيمي / زينب ابراهيمي/ زهرا سجادي / سعيد قاضي / دامون رستگار / نگار قادري / ليلا موسوي / فلامك بردايي / مژگان انتخابي / رضا ملكي / لاله موسوي / فرهاد جعفري / پروین موسوی / مهدي موسوي / آرش سجادي / محسن مشايخي / مهرداد مشایخی / ماندانا مشایخی / محمد رمضاني فرخاني / هاشم كارگر / محبوبه زارع / احمد گلرخي / شادي تدبيري / شروين تدبيري / مينا گلرخي / حسين شكوهمند / ميترا گلرخي / گيسو شكوهمند / نويد ايراني / سيامك بغدادي / سولماز كريمي / اميربهرام نوروزي / مريم منصوري / گل‌محمد خداوردي‌زاده / فروغ خادمي / محسن نامجو / رضا عاقل‌نژاد / ايمان متقي‌راد / شمیم زنجانی / شکوفه پاشایی / علی اظهری / جمال ناصر ملازهي /  فاطمه لامع / نگين ايراني / خشايار تفضلي / مرجان انتخابي /  افسانه صادقي / شهزراد عابديني / غزاله عرفانيان / لاله مسعودي / جواد براتي / شقايق قاسمي / النا مصلحي / فرشاد مؤتمني / شكوفه آذر / حامد اكبرزاده / سيد جواد رسولي / نصرت دادار / ترانه دادار / مونا يونسي / اتابک واعظی / محمدهادي صباغ / آتنا ترابي / ندا رجبی / جلال سجادی / جواد سجادی / الهام ترابي / احمد امین نظر / پروين اردلان / حميد بلبل عنبران / آزاده اخلاقي / رعنا میرنژاد / ايمان پژمان / سولماز بهكام / کاوه سجادی /  فریبا جواهری / شهريار وقفي‌پور / بهراد صراف / مجتبي يگانه / سامان سپنتا / منوچهر ايماني / ماندانا شريفي / وحید تدین / محسن شاملو / نیما طالبی / کسری طالبی / علی دانش آموز / ناصر ضميري / سيد رضا يعقوبي / شادي شاملو / وحيد ميثاقي / نسرين توكلي / امير ترشيزي / ياسر حيرتي / سامان رجبي / محمدباقر شكوري / جواد صادقي / مهيار طهماسبي / كيارنگ علايي / برمك نيك‌بين / علي رجبي / الهام خسروي / سياوش مقصودي / نرگس كرمي / پيام يزدانجو / جواد جلالي / شهريار ياوري / مجيد كالايي / رضا پاك‌نيت / بهزاد مارياني / وحید توپی / رضا قائمی /

آدم سیمی

این مجسمه ی آدم سیمی را ۷ سال پیش توی ساحل کیش درست کردم. به زور چپاندمش توی چمدان (قدش ۶۵ سانت) مونا لطف کرده وطبق معمول برایم ادیتش کرده.

پیدا شدن

یکی از آن چیزهای پراکنده همین ژاله موسوی است. پراکنده ای که مجتمع نمی شود.

دوباره می آییم و دوباره می رویم هر دوی ما میان دو هیچ مطلق.

گاهی به یاد کودکی ها یمان دلم برایش تنگ می شود. این هم ادای دینی به دل کودک ام.

http://www.parkingallery.com/?p=152