دوشنبه
26 آوریل . 2010 . پاریس
دو ماه کامل می شود که در پاریس هستم. حالا توی پارک
buttes de chaumont فرصتی دارم برای نوشتن. پارک ها و باغ های پاریس معمولن مسطح flat هستند. بدون هیچ پستی و بلندی. با راه ها هندسی و درخت های مرتب و هم اندازه و یک شکل. این پارک استثنائن پستی و بلندی های زیبایی دارد. شبیه پارک های شرقی است. یک برکه ی بزرگ و اردک هایی که پرواز کردن را می دانند. و جویبارها و پل ها، یک آبشار به ظاهر طبیعی و صخره های بزرگ و ... .
وسعت اش شاید پنج برابر پارک ساعی باشد. کمی که آفتاب بیرون می آید در این فصل سال - اردی بهشت - روی شیب تپه ها پر می شود از آدم. درست می شود عینهو میدان استقلال. مردم می آیند با زیرانداز و می نوشند و بچه ها بازی می کنند و ... .
توی این شیب رو به خیابان نشسته ام. کفش هایم را در می آورم. کوله پشتی سنگین ام را می اندازم روی چمن ها. لبتاپ، کابل شارژ، دفتر و ورق و خودکار، چند لباس لازم برای چند روز سرگردانی. اتاقم را از دست داده ام. یک بسته بیسکوییت شیرین برای مغز، یک اسپیری
brut ، بسته ی سیگار camel blou ، کاغذ و کاغذ و یک نقشه ی راهنمای پاریس، یک حوله ی کوچک و ... .
زن و مرد جوانی در فاصله ی پنج متری ام روی زمین خوابیده اند. کاملن خواب هستند. به پهلو خوابیده اند. مرد از پشت زن را در آغوش گرفته، زن حامله است. شکم بزرگش روی چمن ها افتاده. درست که نگاه می کنم انگار سه نفر، هم را در آغوش گرفته اند. روی چمن ها در سمت چپ ام، مرد کوچک چینی یا ژاپنی دراز کشده است. خسته است. انگار می خواهد کمی توی این آفتاب تنبل بخوابد. اما دختر کوچک اش هر از گاهی با یک تکه چوب یا یک برگ، دوان دوان به سمت اش می آید: پاپا، پاپا! انگار می خواهد معجزه ای را که یافته نشان بدهد. خودش را روی پدرش می اندازد و گاهی جایی می افتد که مردک کوچک را از جا می جهاند. مرد کوچک خسته، نیم خیز می شود. به کشف های دخترش از سر رفع تکلیف نگاه می کند. چیزی می گوید و دوباره ولو می شود روی چمن ها و این ماجرا تکرار می شود. آن طرف تر دختر جوانی کتاب می خواند موهای بلوند دارد و یک تاپ مشکی و تقریبن نیمه برهنه است. در واقع جای خوبی را برای خواندن انتخاب نکرده. نزدیک محل تردد آدم ها. جا خوبی هست اما برای دیده شدن.
ساندویچ ژامبون شورم را خوردم به زور یک کوکاکولای کوچک. واقعن کوکای مشهد چیز دیگریست. اگر هنوز تحریم اش نکرده اید، تجدید نظر کنید. فندک ندارم می روم از این جوان فندک بگیرم:
- بونژوق موسیو
- بونژوق
- کن آی یوز یور لایتر پلیز؟
- وی
- لو ... لوبقیکه؟ (اسم فرانسوی فندک را می گویم)
- وی. وی
- مقسی
- ژو زامپ قی
امروز اتاقم را تحویل دادم. اتاق کوچکِ طبقه ی پنجم خیابان clignancourt. تا پیدا کردن پناهگاه بعدی نمی دانم چه خواهد شد. چند وقتی احتمالن آواره ام، باید مزاحم چند دوست و آشنا بشوم. نه اینکه این 36 سال آواره نبوده ام؟
کلاس های زبان تا ۵ روز دیگر تعطیل است. اوقاتم را اغلب تنها سپری می کنم. گاهی که دسترسی دارم، توی دنیای مجازی می چرخم. ارتباطم را با دوستان قدیمی و به ویژه مشهدی ام حفظ می کنم. غرغر می کنم. شکایت می کنم. (سیگار این جا علاوه بر این که خیلی گران است. - ۵ یورو - خیلی هم زود به آخر می رسد! بدون این که حس کافی ای از توی دست گرفتن و بین لب ها ماندن اش باقی بماند!)
تفاوت این شهر را هنوز با با تهران درک نمی کنم. بسیار شبیه هستند به هم. به استثنای آزادی های کوچک و البته مهم فردی. ساختار مدنی - چه کلمه ی مزخرفی - شبیه تهران است. برای من دیگر تفاوت چندانی ندارد که که با قوطی آبجو توی پارک بنشینم، روی نیمکت یک خیابان شلوغ بنشینم یا توی خانه ام در مشهد مقدس. برای من - باز هم - آزادی های فردی یک امر کاملن درونی است و فکر نمی کنم با تغییر اقلیم و ملیت چیزی در من تغییر کند، یا امکان متفاوتی به دستم بدهد. این آزادی های کوچک فردی چیزهای بسیار با ارزشی هستند. برای یک جامعه ی سالم. به ویژه برای نیمه ی دیگر مان، زنان. به زن ها و دخترهای شهرم، به خواهرانم و دوستانم که فکر می کنم و مقایسه شان می کنم، دلم خیلی می گیرد.
این طور است که آزادی، شادی و سعادتی را که نتوان با دیگری تقسیم کرد بی مفهوم و بی ارزش می شود.
فکر می کنم آخرین مونولوگ فیلم in to the wilde هم یک چنین چیزی بود.
در پاریس چهار چیز هست که خیلی آزارم می دهد. (تقدیم به صدر) :
1 - این جا پر از کبوتر است. می شود به شهرهای مذهبی مخصوصن مشهد، کبوتر صادر کرد.کبوترهایش کودن تر و دست و پا چلفتی تر از قمری های مشهد هستند. از هر پنج تایشان یکی پایش معیوب است. گاهی اصلن یک پایشان چنگال ندارد. به خاطر سیم های برق. صحنه ی خیلی ترحم برانگیزی ایجاد می کنند وقت راه رفتن. مصرف نان خشک این ابله های غم انگیز باید به اندازه ی گاوها و گوسفند های خراسان رضوی باشد!
2 - سگ ها. یک انسان و در دستش یک بند که در ادامه اش به یک سگِ له له زنان می رسد. نمی توانم بفهمم. این را که یک حیوان با یک طناب به آدمی وصل شده باشد. و زبان بسته ها خودشان هم این را پذیرفته اند انگار. از هر پنج نفر یک نفر سگ دارد. نمی فهمم این سگ ها وظیفه شان و نقش اشان در زندگی آدم ها چیست. یک سگ می تواند تنهایی یک نفر را پر کند؟ شاید، البته وقتی یک توپ والیبال به اسم ویلسون می تواند.
هرچند، گاهی خودم هم هوس می کنم یکی از این نژادهای درست و حسابی اش را داشته باشم. یگ ها، برای زن ها گاهی حکم طلا و جواهر و ... را دارند. برای مردها ... اووم برای من. باید درباره اش فکر کنم. شاید چیزی شبیه چاقوی ضامن دار که ممکن است هرگز هم استفاده نشود. یا یک فندک زیپوی اصل. می دانم خیلی بد است به همان زشتی طلا و جواهر.
3 - این جا آدم گرسنه زیاد نیست. چیزی که به نسبت بیشتر است آدم های مریض ودیوانه است. البته در شهر من هر دو فراوان است.
4 - رفع حاجت کردن در گوشه و کنار خیابان برای مردها ... ! عجب کلمه های مسخره ای. رفع حاجت. شاشیدن کنار خیابان برای بسیاری از مردها امری کاملن معمولی است. بی نگرانی. همین یک ساعت قبل توی یکی از خیابان های اصلی که به این جا ختم می شود دو نفر را مشغول، دیدم. در فاصله ی ۵۰۰متر از هم. این بی قیدی و به قولی نادرست "راحتی" را، مردها مدیون سگ ها هستند! سگ ها طبیعی اش کرده اند. این است که خیلی جاها بوی تند آمونیاک می آید.
درباره ی ام.پی.تری مفصل تر باید بنویسم. البته جزو چیزهای آزار دهنده نیست. اما برای خودش فصل جداگانه ای است. حداقل ۵ پاراگراف لازم دارد.
راه می افتم برم. بروم به سمتی نامعلوم. توی هیچ کجا، قرار از پیش تعیین نشده ای دارم.
پ.ن: با احترام به عدد۵ . پنج کبوتر. پنج آدم. پانصد متر. طبقه ی پنجم. ۵ روز تعطیلی. فاصله ی پنج متری. پنج برابر. ۵ پاراگراف. ۵ یورو. دیدی حالا. گفتم صب کن می گم.