عصمت سجادی متولد سال ۱۳۲۷ است. (مادر من) یک کافه رستوران کوچک دارد بین گناباد و بیرجند. دقیقن ۱۷ کیلومتر بعد از بیدخت. دو سه مدل غذای ردیف سرو می کند و چای. همیشه روی میزهای کافه اش گل است. شب ها و ظهر ها که بیکار تر است عروسک پارچه ای درست می کند. و از شیشه ی کافه جاده ی کویری را می پاید که هر از گاهی کامیونی رد می شود که بیاید نهاری بخورد یا نه .... یک دفتر خاطرات توی کافه اش دارد که راننده ها و مسافرها برایش یادگاری می نویسند. بین راننده ها معروف است به خاله.

چند روز پیش برایم ایمیلی فرستاد به کمک یکی از بچه های خوب همان روستا به لحجه ی محلی اش همیشه جمله های کلیدی ای دارد:

سلام:رضا جان نگران هیچ چیز نباش مثل همیشه شاد و پرانرژی باش پدرسگ تو از بچت دوری مو هم ازبچوهویم ولی درنهایت گور پدر همشه! همه چیز همانطوری هست که باید باشد امشب خونه ی علی آقا هستم در یک جمع خیلی صمیمی جای تو و بقیه خالیه همتونو خیلی دوست دارم احمقا!!!؟

پ.ن: تشكر فراوان از نگار قادري كه باعث شد دوباره بتوانم عكس آپلود كنم.