سه شنبه 25 اسفند 1383

....

مراقب من باش / همه ی گلوله ها را از اطرافم جمع کن / چیزهای برنده در دسترسم نباشد / نگذار کفش بنددار بخرم / کنار دریا یا روی کوه من را تنها نگذار / مرافب من باش .

دوستت دارم . عزیزم

...

پیرزن طبقه هم کف مرد . و فقط در اندازه ی یک برگه آ-چهار روی برد اطلاع رسانی آپارتمان و چند تا ماشین که دیشب به ماشینهای کوچه اضافه شدند و همین .

دو هفته قبل مقابل در همیشه باز آپارتمانش صدایم زد و گفت: برام سیب بخر مادر جان. اما من پیچوندمش گفتم ماشین منتظرمه و شب که برگردم براش می خرم. اما هیچ وقت نخریدم ... حالا هم که مرده دیگه .