رسمن در مدح اين روزهاي معلق با چهار پي نوشت اضافي
"يه ثانيه، فقط يه ثانيهي ديگه. تو همش دربارهي ايگو حرف مي زني {لعنت به اين نيم فاصله هاي احمقانهي اجباري . ديگه رعايتشون نميكنم} خداي من، خود مسيح بايد بياد تصميم بگيره چي خودپرستيه و چي نيست. اين دنيا مال خداست رفيق {رفيق اين دنيا مال خدا هم نيست. اينو بايد به اون سيمور لعنتي ميگفتي كه بگه حتي شده به خاطر خانم چاقه بگه} نه مال تو، آخرش اونه كه بايد بگه چي خودخواهيه و چي نيست. اون اپيكتتوس عزيزت چي؟ يا اميلي ديكينسون عزيزت؟ ميخواي اميليت هر وقت كه احساس ميكنه بايد يه شعر بنويسه، همينطور بنشينه و اينقد دعا بخونه تا اون احساس زشت خودخواهانه برطرف بشه؟ نه، البته كه نمي خواي! ولي دلت مي خواد ايگوي دوستت پروفسور تاپر رو ازش بگيري . اين فرق مي كنه . و شايد هم فرق كنه . شابد فرق كنه . ولي نرو كلن درباره ي ايگو داد و هوار كن . به عقيده ي من، اگه واقعن بخواي بدوني، نصف زشتي هاي دنيا براي اينه كه مردم از ايگوي واقعيشون استفاده نمي كنن . مثلن همين تاپر تو . با توجه به چيزايي كه مي گي، سر هرچي بخواي شرط مي بندم كه اون از چيزي كه داره استفاده مي كنه ، اين كه فكر مي كني ايگوشه، به هيچ وجه ايگوش نيست. بلكه يك قابليت كوچيك تر و كمتر اساسيه . خداي من ، تو اينقد تو مدرسه بودي كه قضيه رو بدوني . يك معلم مدرسه ي بي لياقت رو - يا در اين مورد، يك استاد دانشگاه رو - پوستش رو بكن، نصف اوقات زير پوستش يه ميكانيك درجه يك يا يه بناي ماهر پيدا مي كني . به عنوان مثال، لوساژ - دوست من، كارفرماي من، گل سرخ خيابان مديسون. {چقد ورورور پشت هم حرف زدي جروم . ببين رفيق ما حالا اونقدا هم كه فك كني خر نيستيم . سال 2010 شده رفيق . فكرشم نمي كردي تا حالا زنده بموني نه؟ حالا بگو خر فهممون كن . بگو رفيق} فك مي كني ايگوش اونو به تلويزيون آورد؟ هيچ ربطي به ايگوش نداشت . اون ديگه ايگو نداره - اگه قبلن داشته - حالا اون سرگرمي داره . حداقل سه جور سرگرمي داره كه من ازش باخبرم . و همشون به يه كارگاه ده هزار دلاري توي زيرزمينش مربوط مي شه . {مطمئن بودم الان مي خواي تمام اون زيرزمين لعنتي آقاي لوساژ رو توضيح بده توي 4 تا پاراگراف اضافي . حالا ...} كه پر از گيره و وسايل برقيه و خدا مي دونه ديگه چه چيزايي كه اونجا پيدا نمي شه . كسي كه واقعن از ايگوش ، از ايگوي واقعيش استفاده مي كنه ، ديگه وقتي براي سرگرمي نداره ." زويي ناگهان حرفش را قطع كرد . هنوز با چشمان بسته دراز كشيده بود و انگشتانش كاملن محكم روي سينه اش جلوي پيراهنش، در هم قلاب شده بودند . ولي حالا حالت آزردگي فكورانه اي به چهره اش داده بود - حالتي كه ، ظاهرن ، حاكي از انتقاد از خود بود. گفت: " سرگرمي . چي شد سر از سرگرمي درآوردم؟!" چند لحظه بي حركت ماند. ...
پ.ن1: كسي كه واقعن از ايگوش ، از ايگوي واقعيش استفاده مي كنه ، ديگه وقتي براي سرگرمي نداره
پ.ن2: سرگرمي . چي شد سر از سرگرمي درآوردم؟!"
پ.ن3: همه اش از كتاب فراني و زويي به نشاني پست قبلي . شناسنامه ي همين كتاب
پ.ن4: جملات داخل {اينها} از خودم است . اين قدر كه حق داشتم حداقل در صفحه ي خيالي خودم در دنياي خيالي!
ببين آقاي سالينجر هنوز يك دقيقه ، به جان تو يك دقيقه نگذشته كه مطلب را گذاشته ام اين نظر برايش فرستاده شد . اسم فرستنده هم اگر برايت جالب باشد آقا يا خانم واقف هست . خدمت شما رفيق:
www.shmechanic.blogfa.com - جان رضا حال كردي جروم . حال كردي نگو نه . اونم ساعت 12 و 44 دقيقه شب . چيزي كه من خيلي حال كردم و تو هم حتمت با من هم عقيده اي سلام كردن طرفه . سلام اموزش تجارت اينترنتي . ....