زندههای زندگیِ من
آقای "قیصری" اولین معلمی بود که دوستاش داشتم. دبیرستان غفارزاده یا زادهگان میرفتم. سال اول رشتهی تجربی. آقای قیصری ادبیات فارسی درس میداد و تنها نقطه ضعفاش این بود که زمانی دوست دکتر شریعتی بوده. همان سال آقای قیصری مرد.
"وحید تدین" دوست صمیمی من در سالهای اول و بهوِیژه سال دوم دبیرستان بود. با هم توی یک گروه تآتر تخمی کار میکردیم در سازمان هلال احمر مشهد. یکی دیگر از دلایل این صمیمیت ما مسیری بود که هر روز از دبیرستان (چهارراه عشرتآباد) تا میدان پارک میرفتیم و معمولن پیاده یا با دوچرخهی هرکولس وحید. گاهی اوقات هم ساندویچ تخم مرغ میخوردیم توی ساندویچی سر چهارراه خیام. یادم هست همان سالی بود که ترانهی نون و پنیر و سبزی (داریوش و ابی) آمده بود و وحید ادای هر دو را خوب در میآورد. تابستان که با گروه تآتر به سمت ساری میرفتیم مینیبوس چپ شد و حید تدین مرد.
"نصرت دادار" معلم ادبیات ما بود در طول سالهای دبیرستان. در فرانسه ادبیات فرانسه خوانده بود. تنها کلاسی که من غیبت نمیکردم کلاس او بود. از دبیرستان حالم به هم میخورد و میدانستم که نباید برم آنجا اما چارهای نداشتم. گاهی اوقات میرفتم خانهی دادار و اولین قهوههای درست و حسابی زندگیام را با او، از دست او نوشیدم. طبقهی چندم آپارتمانهای مرتفع بود. سوم و چهارم دبیرستان بودم. تازه سیگار کشیدن را شروع کردهبودم. او حضورش تنها کافی بود که حالم بهتر شود. دو تا آرزو داشت، اینکه زنده بماند تا فرود انسان به مریخ را ببیند و دیگر اینکه زودتر از عزیزاناش بمیرد تا مرگ آنها را نبیند. سال بعد از اتمام دبیرستان، من به تهرانِ کثافت رفتم و آقای نصرت دادار مرد.
"آرش" از بین همهی بچههای فامیل ِ دور و دراز و عریض و طویلم، صمیمیترین بود. آرش باهوش و مهربان و جوان بود. آرش پسر داییم بود که ... تا دو سال پیش، آرش ... و مرد.
"ژاله" نه، لیلا خواهرم ... دو سال از من بزرگتر بود، ... ژاله سه سال هست که .... ژاله مرد.
"گلمحمد" همیشه دوستم بود. از سال اول دبیرستان تا 30 روز قبل، حساب کن چقدر زیاد، 22 سال. گل محمد نزدیکترین آدمِ زندگیام بود. حداقل تا وقتی که من هنوز تهران بودم و بعد از آن هم. گلمحمد به خراسان که میآمد شبهایی مهمان من بود در مشهد. یا شبی و شبهایی من مهمان او میشدم در قوچان. همه میدانستند که من گلمحمد را دوست دارم. گل محمد مرد.
نوبت تو هنوز نشده؟! نوبت تو.