طبقه ی هم کف پیرزن زندگی می کند. همیشه در آپارتمان اش را باز می گذارد. از تنهایی شاید می ترسد. همین دقایقی پیش که می آمدم بالا، از من خواست برایش نوشابه بخرم. از این سیاه های بزرگ. گفت که گلاب به رویم از صبح اسهال و استفراغ دارد و گفت من مثل پسرش هستم و این که سادات است و دعا کرد برایم. من هم رفتم و یک نوشابه ی کوکاکولای لایت برایش خریدم.