...

"کاغذها، گذرنامه، خدمت سربازی، می دونید، می خوان پاسپورتم رو پس بگیرن. همیشه می خوان یک چیزی از آدم بگیرن، آدمو دوباره گیر بندازن. یه روز از پیست kirschin پایین میومدم. بی خیال. یهو یه نفر کرنومتر به دست نگهم داشت که: "من شما رو نمی شناسم؟" براش قسم خوردم که نه، عوضی گرفته. گفت: "چه حیف! باید شما را می شناختم. شما این مسیر را از خود kidd هم سریع تر آمدید." بهش گفتم: "والا قصدی نداشتم، از قول من از kidd عذرخواهی کنید." هیچ از نگاه کردنش خوشم نیومد. خیلی تو رویا بود. می فهمی چی می گم؟ از من پرسید: "شما آمریکایی هستید؟" گفتم: "بله، یه خورده هستم." گفت: "خوب پس بیایید مرا ببینید. جای شما در تیم المپیک خالی است. بیایید این کارت من." مایک جونز، مایک جونز بود. می شناسی؟ مربی معروف اسکی. بهش گفتم: "گوش کنید، من با دسته و تیم و از این حرفا مخالفم. جای من اینجور جاها نیست. این جور چیزها به هیچ دردم نمی خوره. فکرش هم مریضم می کنه." گفتم، همیشه می خوان آدمو گیر بندازن. یه جایی هست، اسمش مغولستان خارجیه. به مغولستانش کاری ندارم. از خارجیش خوشم می آد. باید چیز جالبی باشه." خنده ی جس را دوست داشت. حقیقتن دوست داشت.

... .

پ.ن: از کتاب خداحافظ گاری کوپر . ترجمه ی سروش حبیبی . انشارات امیر کبیر . فصل 5 صفحه ی 114