يكي از فعاليت هاي مضحك اين روزهاي دوستان اپوزيسيون! پس فرستادن كتاب كافه پيانو است. دوستاني كه براي نمايشي بودن و عقب نماندن از جريان روشنفكري خودشان كتاب را مي خرند و براي عقب نماندن از قافله ي مدرن شدن و متجدد بودن به زور مي خوانند كه اين خودش كلي جاي سوال و تعجب است و بعد خودشان پس مي فرستند. آدم هايي كه حالا تنها كاري كه از دستشان برمي آيد تا بر جلوه ي روشنفكري شان بيافزايد ضمن اينكه منافعشان را تهديد نمي كند پس فرستادن يك كتاب است. 20 سال ديگر اگر كافه پيانو در ادبيات كشورمان جايي پيدا كند چگونه و به چه دلايلي بايد به بچه هايمان بگوييم كه آتش زديم، ها؟ چون نويسنده اش در آن زمان طرفداري مي كرده از رئيس جمهوري كه ما نمي خواستيم! آدم هاي خنده داري هستيم. اتفاقن مقدمه ي خوبي است تا همه مان بنشينيم و فهرست كتاب هاي كتابخانه مان را نگاه كنيم. شايد لازم شد همه شان را پس بفرستيم يا بعضي شان را آتش بزنيم.

بله، از ماست كاله و محصولات رضوي و كوكا كولا و پپسي و مارك هاي و نمادهاي اين چنيني ديگر نمي شود به راحتي گذشت. كافه پيانو هم يك مارك است برايشان مثل مك دونالد. هر جا منفعت باشد و لذت و تازه به دوران رسيدگي مي شود خورد و خواند و سوزاند و تحريم كرد. كاش هر لحظه به چيزهايي كه مي بينيم و مي خوريم و مي خريم و مي خوانيم دقت كنيم. لينك سايت فرهاد در لينك هاي من هست. براي خواندن كامل مطالبش. كه هيچ كدام از مخالفانش به دقت و كامل نخوانده اند. اين را يقين دارم كه در خاكريز اصلاح طلب ها منافع بسيار بيشتري براي فرهاد بود. بسيار بيشتر.

كتاب كافه پيانو كتاب متوسطي است كه كاري را كه بايد و حقش بود براي فرهاد جعفري انجام داد يااميدوارم انجام داده باشد.

كتابي كه در 1 سال اول بيشتر از مراد و استاد خودش ناتور دشت و فراني و زويي مي فروشد چگونه مخاطباني مي تواند داشته باشد. (حكايت پرستندگان مولانا ست كه قرآن را نخوانده اند تا به حال - حكايت شيفتگان اوشو است كه خواندن و درك بودا و كنفوسيوس برايشان سخت است)