تبليغاتX
pelleh - نوشته شده در اول اردی بهشت ۷۷
چیزهای پراکنده - رضاموسوی

ما دوباره توی شهر ول می شویم / و هی ول می شویم / و هی ... / ویلان می شویم / طوف می کنم / در راسته ی ولی عصر / پارک ساعی و ... / شهر / تف می کنم به هر چه شهر است / به هر چه طا تا به تو برسم / تا به تو برسانم / به چهاراه های قرمز هنگامی که اتوبوس ها از روی جسد گربه ها می گذرند / عق می زنی و تف می کنم / در هجومی از اتوبوس ها ی دوکابینه ی ولی عصر / که می گذرند از جسد گربه ها ی مرده / و جنین هایی که در جوی های خیابان سردشان است / از باد که از اتوبوس که رد می شود / از کنارمان / تا کنار بیایی ام .

 اول اردیبهشت 77 است. دیشب دوباره بوی تعفن بلند شد. انگار فاضل آب های زیرزمینی به سطح آمده اند. به دکتر زنگ زدم گفت نمی تواند کمکم کند. مثل همیشه هستم. کمی خسته تر. کمی شکسته تر. باید بلند شوم. شروع کنم به سماع در خودم در آیینه. در خودم بچرخم. یک دست جام باده و یک دست زلف یار. برا پریدن اضافه وزن دارم. پس بیا رویم تا می خوریم شراب ملک ری خوریم. سنگین هستم. ارتباطم با دنیا زیادی است. چسبیده ام به استکان های چای و کتاب ها و دمپایی ها و تی شرتی که مینا برایم خریده. به بوی عطر یاتاقان و ... ساعت دوباره شروع کرده به تیک تاک هایش. دوباره ساعت زنده می شود و پله ها آغاز شده اند. به سمتی از بالا به سمتی از پایین. بالا . پایین. بالا. پایین ... . و دوباره پایین. می خواهم این طناب های ندیدنی را پاره کنم. برگردم به آن جایی که بودم. کنار پنجره هایی که رو به دیوار باز می شدند. و دیوارهایی که روی دیوار ساخته بودند. صحنه های آخر کودکی ایوان را می خواهم دوباره ببینم. از کنار درخت از کنار گنجشک ها.... و .... .

ساعت با عقربه های قرمزاش. تو در خیابان دنبال اشیائ گمشده می گردی و ... دنبال ساعتی با عقربه های قرمز. تا در روز دوازدهم فروردین هر سال به من هدیه اش کنی..

فراموش نمی کنم که دیگر در روی زمین هیچ انسان بزرگی وجود ندارد. همه کنار هم و در یک صف جلو می رویم. و دوباره توی جوی ها نوزادهای مرده به دنیا می آیند. و تو در من در خیابان ایرانپارس نوزادهای مرده به جا می گذاری. تا از نوزادهای مرده بارور شوم. تا کمی به سطح بیایم. بابت این ساعت فکر می کنی باید تشکر کنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 20:50  توسط reza mousavi  |