|
چیزهای پراکنده - رضاموسوی
|
MAAHIYE SORKHO ZIBAA
خداحافظ گری کوپر – خداحافظ گری کرپر
"... شاید بهتر بود اصلن حرف نزنم، با هم ساکت میموندیم. سکوت دونفری آدمارو خیلی به هم نزدیک میکنه." از این گذشته واقعن دلش میخواست با دختره ساکت بمونه. از بودن کنارش و نگاه کردن بهش واقعن احساس آرامش عجیبی میکرد. تو دلش میگفت: "جدی دختر قشنگیه. حیف که من به تورش خوردم. لیاقت بهتر از منو داره. اما انگار شانس خوبی نداره. یک وقت دیدی بردم اسکی یادش دادم، اونوقت جریان براش فقط یک ضرر خشک و خالی نیست." بعضی وقتا دلش از زندگی سیر میشد.
.......
- شما دنبال کار میگردین؟
- نه من به این زودیا لنگ نمیندازم.
- خودمونیم، زندگی عجیبی دارین.
- منم وقتی یه نفرو میبینم که صبح میره اداره و شب برمیگرده همینو میگم. واسه هرکی یه چیزی مسخرس.
- نمیخواین برگردین سر خونه زندگیتون؟
- خونه و زندگیم؟! نمیدونم کجاس.
- خونه وزندگیتون! باید تو آمریکا کس و کاری داشته باشین.
- شما روزنامه نمیخونین؟ آمریکا دویست میلیون جمعیته. من غیر از این دویست میلیونکس و کاری ندارم. حاضرم بمیرم و سراغ کس و کارم نرم. اینجا توی ناف اروپا حداقل از این مسئلهها پیدا نمیشه.
- چطور اینجور مسئلهها پیدا نمیشه.
............
جس خندید. نفس لنی از دیدن خندهی جس بند آمد. جس که میخندید مثل این بود که آدم باز به نوک کوه رفته باشد. با یک خیز دوهزار متر از سطح گه بالا رفته باشی.
- شما چه خوب این مسئله رو برای خودتون حل کردین.
.......
- ببینم، این حرفا همه بوی انقلاب میده.
- ابدن، من هیچوقت خواب اصلاح کردن دنیا رو نمیبینیم. با این دنیایی که ما داریم نمیشه دنیایی غیر از همین که هست ساخت. برای همینه که من به قول شما مسائلمو اینجوری حل میکنم.
- با اسکی؟ شوخی میکنین ....
- آزادی از قید تعلق. این تنها چیزیه که اختراع کردن و مطمئنه.
......
Romain garry – adieu