تبليغاتX
pelleh
چیزهای پراکنده - رضاموسوی

دوست خوبم که "تنش به پیله ی تنهایی اش نمی گنجد"  و بابک فرح زاد بازی درنگ های نابهنگام ای را شروع کرده اند که از برخی جهات دل چسب و جذاب است. من ترجیح می دهم کمی شکل بازی را عوض کنم: "چند خاطره از چند دوست." نه از خودم.

 

نصرت دادار : سال 1371 ، معلم ادبیات ما بود در سال سوم دبیرستان، شعر سهراب می خواند، آب را گل نکنیم، یکی از بچه های گه و عوضی کلاس ادامه داد که : گاو را ول نکنیم، دادار اشک توی چشم هاش حلقه زد، آرام بلند شد. در کلاس را باز کرد. بیرون رفت. می دانستم می رود توی بوفه دور از چشم عده ای ابله سیگاری روشن می کند و می گرید. همه ی کلاس، پدرجد آن کودن را جلوی چشمهاش آوردیم.

 

گل محمد خداوردی زاده : همیشه هست، همیشه بوده، همیشه می ماند، حتا برای تو.

 

مادر: سال 1372 ،  توی ایستگاه ترمینال مشهد بودم. سال سوم دبیرستان به قصد آمل می رفتم تنها. نمی خواستم کسی به بدرقه ام بیاید، از خداحافظی بیزار بودم و بیمناک. از خانه تنها رفتم، خدا حا فظی کردم و  .... . اتوبوس تازه راه افتاده بود،  متوقف شد، مادر بالا آمد، ظرف غذا را جا گذاشته بودم، برایم آورده بود، چه احمق بود، نمی دانستم که خداوند برایم سالاد الویه درست کرده، نمی دانستم که سالاد الویه هم مثل انار می تواند از نعمات بهشت باشد. غذای راهم را داد و رفت. من مثل احمقی مات و مبهوت بودم بی هیچ پاسخی. حالا دلم اما همان سالاد الویه را می خواهد. (هی ! گوساله، دیر نشده)

 

شعله گلرخی :سال 1377 ایستگاه راه آهن تهران، من تا صبح بیدار بوده ام به هوای دیدن او. موهایش را فر ریز کرده با مانتویی که شبیه بانجوی سرخپوست هاست. ساعت 5 صبح است. زود رسیده. همیشه عجول. ساعت 5 و 40 دققیه صبح خیابان سهروردی هستیم. من واو. توی یک ایستگاه اتوبوس نرسیده به قنادی ناتالی مینشینیم تا میزبان هایمان بیدار شوند.  کاش بیدار نمی شدند. (هی! الاغ!  دنیا هنوز در خواب است. نه تنها خیابان سهروردی، دنیا خواب است.)

 

فلامک بردائی : سال 1376 ، تا نیمه های شب کار کرده ایم. او رئیس است و من مرئوس مثلن. صفحه آرایی نشریه و .... مسیر خانه ی من دور است. مرا به زور به خانه خودش دعوت می کند. صبح که بلند می شوم او نیست. یادداشت او هست روی میز : "برای خودت چای بریز، کره و عسل توی یخچال هست، استراحت کن."  (بهشت چه نزدیک بود. چه نزدیک هست. به قدر دست دراز کردنی.)

 

محمد هادی صباغ : سال 1374ساعت 2 نیمه شب است. حال بی قرار و تنهایی دارم. 21ساله ام. توی اتاق هادی با انبوه کتاب های مزخرف اش! گریه دارم. سرم را می گذارم روی شانه ی هادی و گریه می کنم. آن احمق اسیر هم مرا نصفه نیمه در آغوش می گیرد. دوست اش دارم. و همیشه با موزیک التون جان هوای او دارم و شربت آبلیمو و هات داگ کنار شومینه و مهر. بی حضور ذهن.

 

جمال ناصر ملازهی : سال 1384ساعت چهار صبح است. روی تپه ی بلندی مشرف به نیک شهر نشسته ایم. دختر بچه ها می آیند با گله های کوچک گوسفند برای چرا. آسمان آبی بی نظیری است.

 

محمد رمضانی فرخانی : چطور با تمام نا پایداری ات با تمام شکنندگی ات، همیشه امن می مانی. باقالا با طعم گلپر می خوریم توی بلوار سجاد ساعت 1 و پشت سر احسان صحافیان حرف می زنیم! کنار خیابان می شاشیم سیگار می کشیم و .... سال 1375 "من فراموشی خاطراتم / احتمالن غبارم، تو اما ... "

 

فرهاد جعفری :

 

زهرا ابراهیمی : سال 1385،  ساعت 6 صبح است. توی ترمینال مشهدیم. لیوان های یکبار مصرف و چای کیسه ای. عازم کاشمر است. آمده ام بدرقه اش. عجب طعم عجیبی دارد چای لعنتی به یمن حضور یک دوست . (احمق همه ی خاطره هات توی ترمینال است یا به استقبال یا به بدرفه!)

 

فروغ خادمی : سال 1386 ، توی دفتر انتشارات سخن گستر دارم برای گوساله ای تمام عیار ( حیف گوساله) که نماینده شورای شهر است، پوستر طراحی می کنم. مردک حسابی ریده است توی اعصابم، خودم را سخت کنترل می کنم و ابروهای آقا را در برنامه ی خائن فتوشاپ ترمیم می کنم! در حالی که تمام معده ام توی حلقم جمع شده و هر آن احتمال پس آوردن روی قیافه ی مردک را دارم، روی صندلی گردان می چرخم، دختر جوانی برای کار آمده و با نمونه کارهایش در دست و .... می چرخم و نگاهش می کنم و نگاهم می کند. انگار حال مرا می فهمد. همدلی، و لبخند می زند .... آرام می شوم به ترمیم ابروهای آقا ادامه می دهم.

 

 

توضیح : جملات داخل پرانتز انتهای متن ها را نفر دوم نوشته است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 11:4  توسط reza mousavi  |