تبليغاتX
pelleh
چـیـزهـای پـراکـنـده - رضـامـوســوی
شوق دانستن بودن انسان. که هنوز انسان سرود شگفت انگیز جهان است. این کهکشان به امکان حضور ما ناممکن است کریه شود.

من از تملک - تسلط و تسلیم شرم دارم / چند شکلات و چای تازه دم / در شفق در شرق مشهدام.

شمعی روشن می کنم در تولد نسلی نو.

نسلی که پای و جان بر خاک دارد و چشم انتظار آسمان نیست / عشق را دروغ نمی داند / زندگی را در اکنون سپری می کند / با خدا شطرنج بازی می کند٬ می بازد و احترام و تواضع اش کم نمی شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:18  توسط ZA-ER  |