تبليغاتX
pelleh
چـیـزهـای پـراکـنـده - رضـامـوســوی

 

اول باید عذر بخواهم که علی رغم قولم نامه های کسل کننده ی تو را این جا نمی گذارم! خوب دیگه باید داستان سردبیرو تمومش کنم. نه؟ یه رنوی قراضه داشت. رنو 5 . با هم نشستیم و راه افتاد. از تخت جمشید و سه راه فاطمی و درست یادم نیست که از چی صحبت کردیم. احتمالن از طرح های قدیمی و جدید از دالوند از هادی آبرام که زمانی برای آدینه هم طرح می کشیده. (بدون دخالت نفر سوم نمی تونم حرف بزنم. پشت سرم ایستاده و مدام بهم می گه : ... و رنگ انار خوف انگیز بود. ... و رنگ انار خوف انگیز بود. و ...) پشت چراغ قرمز امیرآباد، دستشو گذاشت رو پام. احساس بدی داشتم. اون یارو نفر سومیه هم رو صندلی عقب نشسته بود اما به وضوح الان خودشو نشونم نداده بود. مثل وقتی که خواب وحشتناک می بینی و می دونی که خوابی و بی خیال بیدار شدن می شی تا ادامشو ببینی به این هوا که خوب، خوابی. پسر بی خیال! توجه داشته باش که من 20 سالم بود و تو احتمالن اون موقع داشتی تو معبد در رایحه ی عودها می رفتی نیروانا.

 این جا می گه باید یه پاراگراف جدید باز کنم: سال سوم دبیرستان نصف شب به کلم زد برم دیدن گل ممد. قوچان. تو برف بود. سوار یه کامیون شدم که رو تاجش نوشته بود "سلطان غم مادر" ساعت 1 بود. 20 - 30 تا مونده به قوچان یارو خواست یه حالی با هم بکنیم. ها! اینجوریه پس. ساعت 3 صبح زمستون تو برف کنار سگای مهربون و جاده ی همه چیز فهم تا میدون اصلی قوچان پیاده رفتم. وقتی رسیدم و واسه گل ممد تعریف کردم که چی شده. کلی خندید. رو زمین غلت می زد و می خندید. منم می خندیدم.

یاد اون خاطره افتادم. اما پسر این رنوی سردبیر آدینه س اینجا پایتخت ایران است و ...

بزار بقیه ی خوابو بریم. خونش تو یه مجتمع بود طبقه ی چندم. اووه تمام دیوارهای هال کتابخونه بود. چند قاب روی دیوار بود که یکیش خوب یادمه. فرج سرکوهی جوان، تو همون سن من، وسط ایستاده بود و غلامحسین ساعدی اینورش بود و جلال آل احمد اونورش. سبیلاش تازه شویدی دراومده بود. پسر جوون ما داشت از بودنش تو اون عکس بین اون دوتا نویسنده حال می کرد. تو قیافش بود که ذوق مرگه. من که مشغول دیدن کتابا و قابا بودم - محو تماشا - چند تا تلفن جواب داد که توی مکالماتش پر بود از فحش خواهر و مادر به چند تا نویسنده و شاعر معاصر. بعد دو تا ویسکی ریخت مال خودشو انداخت بالا و اومد کنار من نشست. من با لیوانم بازی می کردم. معذب بودم و البته مودب. اون موقع ها احتمالن خوشگل بودم. در این مورد می شه نظر لیلا رو هم پرسید. که بعضی روزا گیر می داد موهامو سشوار کنه.

بالاخره صحبت رسید به طرح های من و سردبیر کنار من نشست. دستشو انداخت دور شونم و شروع به صحبت کرد. گفتم که ناراحتم اینطوری. (چه ک....خلی بودم من. نه!) و ترجیح می دم روبروش بشینم و باهاش حرف بزنم.

گفت که من ذهنم در زنجیره و باید از این اسارت ذهن راحت بشم. صحبت فرمانده مارکوسو زاپاتیستها رو پیش کشیدم. گفت که یارو گی. همجنس بازه. و این هیچ ایرادی نداره. دوباره اومد کنار من نشست. خاطره ی سفر قوچانو براش تعریف کردم. گفت هر حرکت مشابهی دلیل بر نیت مشابه نیست. خلاصه ما راه نمی دادیم و جلسه ی توجیهی داشت طول می کشید. و انگار آقای سرکوهی سردبیر ما عجله داشت و باید به ادیت چند تا مطلب شماره ی بعدی آدینه هم علاوه بر کار من، می رسید. پیشنهاد داد که نفر سومی رو هم دعوت کنیم یکی که منم می شناختمش و دوسش داشتم. احتمالن باید اینطوری بوده باشه که من و سردبیر و اون دختر جذاب و دوست داشتنی تا صبحو با هم سر کنیم و یه معاشقه ی سه نفره داشته باشیم. ای بابا اینم خوابه. می شه بیدار شد. نمی تونستم معادلات و مناسباتو کنار هم ردیف کنم و بفهمم. درکی از این داستان نداشتم. 20 سالم بود. کلی بت تو این مدت برای خودمون دست و پا کرده بودیم. کلی آدم که قرار بود دنیا مونو خوشگل کنن. کسی که : "... سفره را می اندازد و نان را قسمت می کند / و پپسی را قسمت می کند / و باغ ملی را قسمت می کند / و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند / و سینمای فردین را قسمت می کند / ..." حالا همه چیز تعریف خودش را داشت از دست می داد. گیج بودم. " ... من خواب دیده ام." گیج شده بودم. نه از آن نوعی که هنوز هم دچارش هستم. نه گیجی هجم عجیب این جهان. "میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست." مثل یک بچه ی مبهوت. تنها سلاحم - به جای اینکه از ضربه ی زانو توی ...یه استفاده کنم - گفتم که داستان ملاقاتم را می نویسم. خاطره ی "دیدار فرج سرکوهی، سردبیر آدینه" و می دهم معروفی توی گردون چاپش کند. شانه هایش را بالا انداخت. گفتم باید بروم. گفت دیگر پشت سرت را نگاه نکن. ای بابا پس طرح هایم. استعدادم. گاری گوپرم. انگیزه ام. پایتخت ام. دنیای دست یافتنی ام. درخت پرتقالم. ارنستو چگوارا ام. شمع های روشن نکرده ام. حافظه ام. دست هایم. گفت یا امشب را با هم هستیم یا دیگر تمام. خواهرم. پیاده روهای دوست داشتنی ام. سردبیر ام. ها یک چیز دیگر هم گفت، که اگر امشب را اجازه بدهم او مرا از قید و بندهای ذهنم! رها کند و ... ترتیبی می دهد که از بهترین طراح های ایران باشم. چون من استعدادش را دارم و او هم بهترین مجله اش را دارد! گفت که طراح آدینه می شوم. من هم به جای اینکه قبول کنم یا رد کنم یا یک کاری بکنم. که به کردنش بیارزد. گفتم که خواهرم تنهاست و باید زودتر برگردم. مثلن اتفاقی نیافتاده. اما سردبیر جدی تر بود. قبل اش کتاب رگتایم را هم بهم داده بود که توی کیفم بود. جلوی در بغلم کرد و لبهام را بوسید. وقت اش بود که با زانو بزنم توی تخم هاش، و الان بزرگترین پشیمانی ام فقط همین است. دیگر اندوه چهره ی کریه جهان را ندارم. به کسی هم که قرار است بیاید و گیس دختر سید جواد را بکشد عمرن اگر وقعی بگذارم. نه اصلن از او ناراحتم. حتی خورده ای فقط افسوس آن ضربه ی طلایی زانو را می خورم که توی زندگی یکبار پیش می آید که درست و حساب شده بزنی، و فرصت را از دست می دهی. اگر دوباره هم ببینم اش آن ضربه را بی خیال می شوم. و ترتیبی می دهم که با هم باشیم و در شرایطی مساوی به کار باز کردن زنجیرهای ذهنمان بپردازیم. تازه می دیدم که کف خانه پر از آشغال است و قاب ها کج اند. فنچ ها روی همه چیز و کتابها ریده اند. و یک لاستیک اسقاطی هم گوشه ی پذیرایی است. توی تمام راه تا اتاق کوچک روی پشت بام امان توی خیابان جیهون لبهام را پاک می کردم. حالا باور کن که هیچ کینه ای از او ندارم. حالا معتقدم به این که خداوند به همان میزان از روح خودش که در من در او هم دمیده. اما حالا یک چیز دیگر را هم فهمیده ام. که خداوند زانو را هم آفریده.

بگیر بخواب بگیر بخواب که کار باطل نکنی / با فکرای صد تا یه غاز حل مسائل نکنی /

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:42  توسط ZA-ER  | 

نامه بعدی

من درست 20 ساله بودم. زمستان 73. مثل خيلي از هم نسل هاي خودم  دچار توهم و تنگنا شده بودم. مشهد برايم كوچك شده بود، همه چيز از پايتخت مي آمد و من سهمي در ساختن همه چيز نداشتم. سينما، ادبيات، نقاشي و . مسعود كيميايي تهران بود، فرهاد تهران بود، تاتر تهران بود، بزرگراه و پيتزا تهران بود، كافه نادري تهران بود، و آدينه از تهران مي آمد. طراحش احمد رضا دالوند بود و آن موقع به نظر خوب بود.

ديوانه ي اين بودم كه طرح هايم توي مجله ي آدينه چاپ شود. من، مميز بودم و آدينه، كتاب جمعه بود. بگذار كمي خودم را در آغوش بگيرم: پسر كوچولوي شهرستاني با آن عينك گرد كه به تقليد از ژان رنوي فيلم حرفه اي مي زد، با ايده هاي بلندش، ديگر مشهد برايش تنگ بود.همين الان كه توي كافه آران نشسته ام توي سجاد و مي نويسم، شاملو مي گويد كه : دلتنگي هاي  هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند / روياهايش را آسمان پرستاره نديده مي گيرد .

لعنت به تو! مي دانمن كه داري تند تند مي خواني و رج مي زني تا برسي به فرج سركوهي بخش جذاب.نه؟

كوله بارم را بستم و راهي تهران شدم. مي خواستم سهمي در قشنگ كردن دنيا داشته باشم. و البته كه مي خواستم معروف شوم. ديده شوم. پوشه طرح زير بغل اولين جايي كه براي كار رفتم كجا بود؟ آدينه. بلوار كشاورز. خيابان كارگر. و طبعن بايد سردبير را مي جستم. كه فرج سركوهي بود. غلامحسين ذاكري طرح هايم را ديد. صاحب امتياز مجله بود گويا.دستمال گردن اش به خنده ام مي انداخت. ياد سريال هاي 22 بهمن مي افتادم و آدم طاغوتي هاي خنده دار. قرار شد تا دوباره بروم تا سركوهي باشد كه او كارشناس و عيار سنج تر بود گويا. چقدر شعف داشتم. تا اين كه چند روز بعد ملاقات انجام شد. تا روز ملاقات سردبير لحظه شماري مي كردم، طرح ها را كه ورق مي زد گويا خوشش آمد، البته آن موقع من فكر كردم از طرح ها خوشش آمده نگو از من خوشش آمده بود و طرح ها به تخت كفش اش (همان مودبانه ي تخم اش است) هم نبود. به هرحال گويا من هنوز براي ورود به بازي و عضويت در باند نادان بودم. معرفي ام كرد به پروين اردلان كه يك كاره اي بود توي نشريه داخلي يكي از ارگان هاي دولتي. آن جا به عنوان خبرنگار و طراح مشغول شدم. خبر نگار زير دست پروين اردلان بودم. مسئول اخبار نگارخانه ها و گالري ها و فرهنگسراها و خيلي هم دوستش داشتم. راست اش شبيه مهساي شما بود. شيوا مقبلي آنجا مدير امور هنري بود كه خيلي كمكم كرد و چند بار با اطمينان طراحي هايش را به من سپرد،  بماند كه كار من هم خيلي خوب بود. با فلامك بردايي هم آن جا آشنا شدم. قيافه اش عينهو لنين بود. سرشار از هوش و خرد. شوخ طبع و رند در عين حال قابل اطمينان و امن. براي جامعه امروز طرح جلد ساختم، خدا ببخشد فيروز گوران را كه سردبيرش بود و فكر مي كرد همين قدر كه طرح ام چاپ شده روي جلد آن مجله ي مهم! بايد از چرخيدن كلاهم توي هوا حال كنم. براي گزارش فيلم طراحي مي كردم و نوشابه اميري و هوشنگ اسدي براي كلي طرح چك 5 هزار توماني بهم مي دادند. حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم كه عجب آدم هاي پوشالي اي بودند و سخت بي سواد. داشتم به هرحال خوب پيش مي رفتم، با سرعت و انرژي اما هنوز داستان باندبازي و مناسبت هاي غير افلاطوني را درك نمي كردم. نمي فهميدم كه طرح هاي من كه به مراتب خلاقانه تر بود و خط هايم استوار تر از چرا راهي به آدينه باز نمي كنند. لينك دو تا از طرح هاي همان سال ها را برايت مي گذارم.کدام؟ 

 http://www.artsig.com/go/works/view?id=22956

http://www.artsig.com/go/works/view?id=22957

آن موقع به اشتباه از عباس معروفي خوشم نمي آمد وگرنه خوب كه مجله هاي آن موقع را ورق بزني گردون به مراتب قابل اعتنا تر از آدينه ي هوچي گر و شارلاتان بود.

فرج سركوهي عضو هيئت تحريريه و در واقع سردبير همين مجله ي داخلي اي بود كه من آن جا خبرنگار بودم اما به خاطر سابقه ي سياسي و زنداني كشيدن اش (كه اين ها هم براي ما آن موقع ملاك برتري بود) اسمش درج نمي شد. . هفته اي دوهفته اي مي آمد مطالب را نگاه مي كرد. نظري مي نوشت اصلاح مي كرد و مي رفت. همسرش هم آن موقع توي همين مجله كار مي كرد و داشت مقدمات سفر مي چيد براي رفتن به آلمان. نزديك به يك سال گذشته بود و من ديگر داشتم براي خودم برو بيايي پيدا مي كردم. شاگر خوب احمد امين نظر بودم و كلاس هاي مباني و تاريخ هنر رويين پاكباز را مي گذراندم و كار مي كردم. با خشايار ديهيمي دوستي خوبي داشتم، داستان كوتاه مي نوشتم و او مي خواند.

يكي از همان روزها كه سردبير آمد. بعد از سلام به شوخي جلوش درآمدم كه اين طرح هاي ضعيف را تا كي مي خواهد توي آدينه ي قوي چاپ كند. سردبير اما به جدي گفت: طرح هايت خيلي خوبند منتظر باش بعد از حلسه با هم درباره شان حرف مي زنيم. قلبم تند مي زد.

 يكي دو ساعت گذشت تا جلسه تمام شود. در، با حجم عظيمي از دود سيگار باز شد و سردبير محبوب من آمد و گفت كه راه بيفت كه با هم برويم، كه بيكار است و مي توانيم چند ساعتي را با هم گپ بزنيم و ببينيم كه براي من و طرح هايم چه كاري مي شود كرد.

باز مي داني كه از اين جا به بعد بايد يكي فصل جديد باز كنم. يك فصل جديد با عنوان : چه كسي والانس را كشت؟ منتظرم باش كه بخش جذاب داستان شروع شده. به جان جفتي مان اگر بخواهم بيهوده، زياده گويي كنم یا کش اش بدهم. من هنوز هم بدون پاكنويس و يكبار مي نويسم. الان فقط خسته ام، 2 بامداد است و من بايد صبح ساعت 7 بروم دنبال ساميا. بهت نگفته بودم درباره اش. ساميا. دخترم است.

چرا براي تو داستان من و سردبير آدينه از داستان من و دخترم جذاب تر است. آن هم بعد از گذشت اين همه سال و دوري و بي خبري. فراموش كردي قرارهاي مشتركمان را براي آينده؟ مگر قرار نبود مثل "ويرو"ي فيلم شعله، تو عموي بچه هاي من بشوي و از سرو كولت بالا بروند و صدات بزنند: عمو عمو .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:30  توسط ZA-ER  | 

نامه ي بعدي

دوست عزيز من خاجوي

تبديل شده اي به آن دسته از آدم هايي که از فرط جديت حال آدم را به هم مي زنند. دلم مي خواهد ببينم که دانشجوهات، در حالي که داري وحدت وجود را (آن هم به زبان انگليسي) شرح مي دهي روي کرسي استادي ات پونز مي گذارند. نامه هايت از جديت و خشکي زياد رنج مي برند. براي خيس کردنشان هر کاري مجازي بکني و از نظر من بلامانع است، استاد!

 

اما موضوع مورد علاقه ي تو: فرج سرکوهي و داستان ارتباط من با او. اين که ايشان را در نمايشگاه کتاب دوسلدورف ديده اي و يا در جايي با گونتر گراس و اين که آدم فرهيخته اي است و خردمند است با اين که او مي خواست ترتيب دوست عزيز 19 ساله ي تو را بدهد، دوست  منافات ندارد.

تو، چند سال استانبول و چند سال هند و به اندازه ي عمر خر، توي اروپا چه گهي مي خوردي که هنوز فکر مي کني آدمي که خردمند است .... ندارد. (هرچند او به غير از شارلاتان که در هر دهه چند تايشان به واسطه ي چند خردمند معروف مي شوند، چيز ديگري نبوده).  فکر مي کني حضرت مسيح و .... غذايشان پس از اتمام کار دستگاه گوارش از کجا خارج مي شد و شايد هنوز فکر مي کني بچه ي آقاي گاندي را لک لک ها برايش با يک بغچه آورده اند. ها؟

هنوز زير سنگيني اسم آدم ها زندگي مي کني خوب عيب ندارد اما از آن ها تصورات غير واقعي نداشته باش... تو هنوز به ساختن بت علاقه داري. چيزي که بتواني هر از گاهي براي خودت توش فوت کني و آن باد کند. مثل تيم پرسپوليست – يادش به خير فرشاد پيوس و محرمي و ....

عزيز جان! من انقدر بچه و بي تجربه نبودم که تفاوت بغل کردن ها و آغوش کشيدن ها و نوازش ها را نفهمم. اين که تو مي خواهي بت هايت خراب نشوند جاي خود. داستان ما خيلي جدي تر و پيشرفته تر و خردمندانه تر! بوده.

آشغال! به حرف هاي دوست گرمابه و گلستان ات اعتماد کن و قبول کن که همه اش عين حقيقت است و من دچار سو تفاهم نشده بودم. ياد آوري اش شايد براي خودم هم بد نباشد. براي توضيح مجبورم يک فصل جديد اين پايين باز کننم، و از نامه ي سهراب سپهري نقل کنم که: "ايران غذاهاي خوب، مادرهاي مهربان و روشنفکرهاي بد دارد." براي شرح اين خاطره، هي دارم لفت اش مي دهم. بماند براي نامه ي بعدي.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:4  توسط ZA-ER  |