تبليغاتX
pelleh
چـیـزهـای پـراکـنـده - رضـامـوســوی

جواب نامه بدون فلوکسیتین

دوست قديمي. رضا جان.

به نظر ميرسد بعد از گذشت اين سالها اندکي محتاط تر ومبادي آداب شده ام. اين را نامه تو و بيپروايي ات به من ياد آور ميشد. ديگر آن جسارت گذشته را ندارم (مگر صلا داشته ام؟) نامه تو البته کمي اين فضا را برايم تغيير داد.بسيار دلم خواست که راسته بلوار ملک آباد را با هم قدم بزنيم، آواز بخوانيم و .... . از اغذيه کندر 2 تا کوکاي سرد بگيريم و ... مثل اينکه دارم به گذشته رجعت مي کنم. بيشتر از فضاي آنجا و به ويژه خودت برايم بنويس . رضا جان : عکس – عکس – عکس من تشنه عکس ها ي آن روزها هستم حتما داري شان نه. به همان دوستي قديمي (چقدر حسودي ام مي شود به تو که اينقدر برايت ارزش دارد.) برايم آن عکسها را بفرست.هرچند نوشته هاي تو مثل خودت و مثل گذشته کمي اغراق آميزهستند و از روي هيجان. (که من باز هم حسودي ام ميشود.)

بگذار بگويم که دو عنصر زمان و مکان چگونه اند: آن جا بايد ساعت 12 شب باشد اينجا 3 صبح است. از معدود شبهايي است امشب که من بيارم. فردا را آف هستم. فردا شنبه استو من اوقاتم براي خودم است.

چند روز است که دو نفر ميهمان دارم. (باورت ميشود که نوشتن به انگليسي و حتي عربي برايم راحت تر است.) دو خانم هندي که من دو سال در دلهي ميهمانشان بودم . مستاجرشان بودم. خانه من کوچک است در طبقه چهارم که هر طبقه چهار خانه دارد.خانه يک اتاق دارد که خانم ها را آنجا ساکن کرده ام. براي نوشتن باي تو يک نرم افزار فارسي دانلود کرده ام. بدون اين ماشين اپل مکينتاش نمي توانم زندگي کنم. همه جا با من است. توي تخت و توي وان هم با من است همه چيز را آن تو ميخوانم و ميبينم و مينويسم.

در مورد آن خاطرات دور تو بسيار ريزبين و موشکاف هستي. البته من (توجيه کم حافظگي ام: ) شايد به طور هدفمند آنها را به دست فراموشي سپرده ام. فرزانه- کلاس آقاي مظلوم- آقاي قيصري – که دوست دکتر شريعتي بود- حتي آن کارتها و دکان آقاي قدوسي که ماست هرکسي را توي ظرف خودش ميبست. به قول تو "دورن باشکوهي" بود که مدام به آن رجعت ميکنيم.

آن دو سال 1995 – 1996 را که درباره اش اينقدر گله مندي. من در ترکيه زندگي کردم. بسيار برايم سخت بود. حتي فکر کردن به آن آزارم ميدهد. مصادف با نوروز 1375 پدر برايم يک کالج دست و پا کرد توي هند. و من آنجا فلسفه شرق را انتخاب کردم و خواندم. دارد تبديل به سوگنامه ميشود. اما خوب باز هم خيلي سخت بود و غم انگيز و تنهايي و دوري و ....

خانم هندي که مسنتر است برخاسته و دارد آماده مي شود براي نماز. 60 سال دارد. اما خيلي سالم و خوش بنيه است توي دلهي يک کارگاه کوچک صنايع دستي داشتند که جالب اش اين بود که آن موقع از طريق نت محصولاتشان را به هلند مي فروختند. در حد چند بسته در ماه و .... آدم هاي عجيبي براي ما نيستند اما براي غرب مرموز و جذابند. آنها اهل سنت هستند. آنها شبيه سنيهاي ايران هستند کم و بيش. البته اداهايشان مانند فيلمهايشان جذاب است شرقي اند خوب ديگر. اينجا که هستم توي newington دوستشان دارم. آن سالها اما تحمل کردنشن گاهي اوقات واقعا برايم سخت بود. کارم به روانپزشک کشيد. (روانپزشک هندي اصلا قابل تصور نيست) مهسا دوبار آمد که مراقب من باشد. و به من رسيدگي کند. نميخواستم برگردم . همه چيز را به ويژه تعلقات حسي و عاطفي را (که تو شاملش ميشدي) ميخواستم رها کنم.  هيچ چيز نداشتم و تاريخ و فلسفه شرق هم آنطور که من ميخواستم نبود. (ر...دم تو اين ايده آليست مريضمان) خواستم عابد شوم. نزد مهاتا بودا رفتم 6 ماه. هفته اي 3 روز در معبد او ميرفتم و سعي ميکرم عابد شوم (برهمن). اما پذيرفته نشدم. يعني حقيقتش خيلي ماترياليست تر از آن بودم که آن راه را بروم. اينجا البته خيلي کمک من شده است. همان 6 ماه کذايي و عجيب. توي يک کالج در لندن که وابسته به يک موسسه تحقيقاتي است در مرکز لندن، فلسفه شرق درس مي دهم. در هفته 3 روز آنجا کلاس دارم. از ابن عربي و مولانا و بودا و کنفسيوس بگير تا ملاصدرا و شريعتي و کريشنا و ... 2 روز هم عصرها در در بخشي از همان موسسه که چند تا ژورنال و کتاب چاپ ميکند مشغولم. دبير سرويس فلسفه و خرد. چند شماره اش را بايت ميفرستم. سرگرمي من البته بيشتر ترجمه است.

علاقه اي به گفتن دربارهشن ندارم. ميخواستم سيذارتا بشوم و حالا از تدريس سيذارتا پول درميآورم. توي يک بار کوچک و دنج توي خيابان albion  نزديک hyde park شامپاين مي نوشم. مبادله منزجر کننده اي است نه؟  تبديل تاگورو غزالي و ... آبسولوت.

خانم هندي مهر ميخواهد و من ندارم روي تسبيحش نماز ميخواند. طلوع صبح است. رضا چه طلوع هايي را با هم ديديم روي کوه هاي هنرستان و فلکه تلويزيون و ....

ميخواهم بخوابم دوست خوبم شب به خير.

منتظر هستم از جانب تو. 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 18:40  توسط ZA-ER  |