تبليغاتX
pelleh
چیزهای پراکنده - رضاموسوی

نامه - بدون فلوکسیتین

از آن سال که رفته ای - گمانم 1373 - هیچ تغییری ایجاد نشده البته از آن جوری که تو مد نظرت هست. 12 سال بدون هیچ تغییری، البته می دانی که اگر هر دو تایمان تصمیم بگیریم، یک مثنوی حرف برای گفتن هست. می دانم که منظورت از خبر، اتفاق خاصی است. اگر خاص هنوز هم برای تو همان معنی 17 ساله گی را دارد باید بگویم که : برو به قبر. اما به خاطر 17 ساله گی مان و باز به قداست عشق مشترکمان! - علامت تعجب برای این است که آن کلمه "قداست" را کمی به سخره بگیرم، اما عشق مشترک اصلن جای تمسخر ندارد،  گفتم که علامت تعجب را به قداست منصوب کنی -

بگذار دل دوست قدیمی را که بعد از 12 سال پیداش می شود نشکنم: من ازدواج کردم، همان طور که تو پیش بینی کرده بودی اتفاق افتاد - می توانم دهنت را با آن لبخند تصور کنم که پشت دست آدم را بدجوری قلقلک می دهد - درباره ی او حرفی ندارم که بگویم یعنی صادقانه: نمی خواهم آتو بدهم دست پست فطرت اپرتونیستی مثل تو. که گند های خودت و زندگی خودت را توجیه کنی. مهم این است که سال هایی را که باید با هم جیغ و داد می کردیم به سلامت گذراندیم. لعنتی حداقل یک نکته ی مثبت توی این ارتباط پیدا کن. یک دختر 6 ساله دارم. زیاد ذوق نکن تو می توانی عمویش باشی و بیای و با خودت ببریش پارک و سینما و .... و توی این خوشی واقعی شریک بشوی. می دانم که آنقدر خوش سلیقه هستی که لازم نباشد بگویم چه جور عروسکی می توانی برایش بفرستی،  شهردار مادلن عزيز ما! فقط اگر موهای عروسکه سیاه باشد بهتر است. حالا تو حساب کن من تناردیه، عروسکو براش بفرست تا بزرگ نشده.  خوب حالا که ذئق زدگی هایت تمام شد و دانستی که استعداد موسیقی هم دارد. برویم سر فحش هایی که باید بشنوم. منتظرم یقین دارم اگر تمام زبان فارسی را فراموش کرده باشی فحش هایش یادت مانده. پوفیوزش را که مطمئم. حالا آن دهن گنده ات را ببند. محض اطلاع تو باید بگویم هیچ عذاب وجدانی ندارم. و از این که یک آدم دیگر را به این دنیا - ی کثیف و سراسر خباثت - آورده ام اصلن هم ناراحت نیستم. تو نگران خودت باش.  و تاکيد مي کنم دهن گنده ات را ببند. زیاد هم جوش نیاور وگر نه دومیش را هم می آورم. فقط برای لجاجت با تو. قرار است گوش کنی پس کمی خوددار باش.

مطابق پیش بینی های نحث تو من یک آدم ریشو شده ام. - نمی شد پیش بینی کنی که من شبیه همفری بوگارت بشوم - البته آن موقع نمی توانستی حدث بزنی که عینک های روشنفکری از مدل کائوچویی و سیاه به فلزی و ظریف و باریک تغییر شکل بدهند. اما با کمی اغماض، تصویر تو باز هم قابل قبول است. ببند آن لعنتی را!

انگار من زیر سایه آن نقاشي که تو از 40 ساله گي من کشيدي شکل گرفتم. من به همان سمت رفته ام. اين عکسي را که اين جا مي بيني مربوط به 3 سال پيش است. در عرض اين سه سال صاحب يک شکم درست و حسابي شده ام. اي کاش آن تصوير را حفظ کرده بودم. همه چيز را دور ريخم، همه ي خاطره ها را و خوشحال باش چون به اندازه ي يک کيسه ي 50 کيلويي برنج مربوط به تو بود- خوشحال نه از اين بابت که 50 کيلو بود از بابت دور ريختنشان خوشحال باش -  در ضمن آن کارت 2 پيک هم که پشتش عکس سه زن برهنه بود که انگار به طرف ما مي آمدند هم توي همان کيسه رفت. دنبال خاطره هاي گذشه نگرد.

محض اطلاعت بايد بگويم آن موقع که اين چيزها تازه حالي مان شده بود و به توانايي مان در توليد اسپرم پي برده بوديم سال 1367 بود. دقيقن موقع امتحان هاي شهريور سال دوم راهنمايي همزمان با بمباران هاي تهران. آن کارت ها ي سکسي را مستوفي دانه اي 10 تومان به ما فروخت -  و باز براي اين که حافظه ام را بيش تر به رخ ات بکشم بايد بگويم که مستوفي همان پسر گنده اي بود که توي نيمکت آخر با قوامي مسابقه ي جلق زدن مي گذاشتند -  از همان موقع تو بد سليقه گي ات را بروز دادي. کارت تو يک زن برهنه ي سفيد بود با دو مرد سياهپوست برهنه، براي حفظ آبرويت جزئيات کارت را شرح نمي دهم.

قبول کنيم که سال هاي طلايي اي بود. همين جا بايد از تو تشکر کنم که دو بار به جاي من توي صف نفت ايستادي. وقتي به يادت مي افتم با آن کله ي تراشيده و کاپشن خلباني حسرت برانگيزت که رفيق مامانت از زاهدان آورده بود، دلم مي خواهد بغلت کنم و بهت بگويم که خودم بابايت مي شوم. (اوه اصلن حواسم به آقاي اديپ همراه شما نبود) اما انگار براي ما خيلي دير است- اين که من بابات بشم را مي گويم-

ژول ورن و پرويز قاضي سعيد مستقيمن مي رفت قاطي خونمان، براي اين که آن بحث 7 ساله هم همين جا خاتمه بيابد مي پذيرم که منظومه ي پرورشي کشف تو بود. آنتون سيمينيويچ ماکارنکو، گفتن اسم کاملش چقدر لذت بخش است. مثل شکلاتي از دوران دور، ماکارنکو، ماکارنکو موسيقي قشنگي دارد.

ها! مثل اين که قرار بود داستان ملاقات ام را با فرج سرکوهي برايت بگويم.

يک چيز ديگر هم پرسيده بودي. فرزانه. واي خداي من. چقدر هنوز بد سليقه و مبتذل مي تواني باشي. پسر. تو الان 12 سال است که توي اروپا زندگي مي کني. چطور عاشق او بودي که فراموش کره اي او خواهر وسطي بود، ابله اگر او خواهر آخري بود که اسمش لوليتا ميشد براي تو. ب ...اش توي آن حافظه! اين معشوقه ي شما – مهر اول کي ز دل بيرون رود – حالا سه تا بچه دارد. شوهرش راننده تاکسي است. خانم چاقي شده براي خودش. در حدي که النگوهايش توي گوشت دستش فرو رفته بودند. – از تاثير LD بر سرعت بازگشت زنان ما به دوران باروک غافل نشو. شايد مدل خوبي باشد براي رافائل – ماجراي ديدنشان توي تاکسي چيز جذابي ندارد. يک پيکان زرد رنگ که وقتي درش را باز کردم بوي ترش عرق بدن و شير و پس آورده ي نوزاد ترغيبم کرد که بپرم تويش. بوي زندگي بدون اسانس و تصنع! نوزاد تپلي توي بغل اوفلياي چاق تو خواب بود و دوتا بچه ی  ديگر عقب بودند کنار من و داشتند شعري درباره ي فوايد نماز و مهرباني حضرت علي مي خواندند.

البته که او مرا نشناخت ابله! تصوير ذوق زده ي تو را که از پنجره ي طبقه ي سوم تا کمر خم شده اي که رقص او را توي حياط ببيني خنده دار و جذاب است. خداي من وقتي رقص تمام مي شد تو، کچل باهوش من چي کار مي کردي؟ مي رفتي سراغ کارت 10 توماني مستوفي. واقعن جاي گفتن اش اين جا نبود!

عقب تاکسي که نشسته بودم با صداي بچه ها که شعر مهد کودکشان را تمرين مي کردند و زن و شوهر که درباره ي پول قسطي اي که محمود بايد مي داده و نداده و آن بوهاي بديع، به اين فکر مي کردم که تو چطور او را بغل کردي و بوسيدي.. اشکال از من بود که تو را همان کچل لاغر 14 ساله مي ديدم و او اوفلياي تو را همين زني که الان جلوي تاکسي نشسته بود. بعد توي آينه نگاهم افتاد به شوهره و پشت گردن خسته و پخمه اش و عذاب وجدان گرفتم. بعد خنده ام گرفت و يارو برگشت تا از حالت عادي من و بچه هايش مطمئن شود.

خدايا اين گذشته ي چسبناک و خاطرات، آنقدر سفت چسبيده اند که براي کندنشان بايد قسمتي از پوسته را هم تراشيد.

بگذار بروم سراغ ماجراي ملاقاتم با فرج سرگوهي.

تو که رفتي 3 ماه بعدش من هم رفتم تهران – هر جور فکر مي کنم بد سليقه اي حداقل براي ادامه مي توانستي آفريقا، برزيل يا جتي پرو را انتخاب کني، تصوير تو توي کوچه هاي استکهلم دلچسب نيست – ببين مثل اين که اين جا خيلي زياده گويي کردم. لعنت به آن سال هاي طلايي و نکبت بار – به عنوان پيش درآمد بهت مي گويم که کل ماجرا اين بود که اين آقاي سرکوهي ما، سردبير ماجله ي آدينه و انتلکتوئل عزيز تو که يکي از آن هايي بود که قرار بود فرهنگ اين مملکت را صيقل بدهند. در ملاقاتش با من فقط مي خواست ترتيب من را بدهد – پي بردم که جوان جذاب و خوشگلي بودم آن موقع، و تازه باز به بدسليقه گي تو پي بردم که هيچ وقت قصد اين کار را نکردي! – مي دانم که قلبن آرزويت اين است که او ترتيب مرا داده باشد. و مي توانم تا همين جايش هم تصورت کنم که چطور داري روي زمين خر غلت ميزني و از خنده چشم هايت به اشک افتاده. براي اين که عيش تو را منقص نکنم – به حرمت آن ايستادن ات توي صف نفت – ماجرا را با جزئيات مورد علاقه ي تو توي نامه ي بعدي برايت مي نويسم.

سايتي را که برايم لينک گذاشتي نمي توانم باز کنم. فيلتر است، لطف کن عکس مورد نظر را جداگانه برايم ضبط کن. قول مي دهم بيش از اين آبرويت نرود.

 

در آخر براي اين که زياد احساس نکني که بابت ماجراي صف نفت و مکارنکو و حساب کردن پول کارت ها بهت مديونم، به يادت مي آورم آنروزي را که خط کش هاي فلزي کف دست هام فرود مي آمد سوزن سوزن مي شد و اشکم شر شر مي ريخت و صدام در نيامد که آن نقاشي هاي گچي را تو کشيده اي- مي بيني که يک چيزي هم بدهکاري!-

 

آنجا چي درس مي دهي؟

 

رضا – تيرماه 1385 - مشهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 11:57  توسط reza mousavi  | 

این جا بعضی هاش خیلی هوشمندانه از کار در اومده.ttp://www.golagha.ir/vijename/2006/Jun/10/282.php به هر حال ترجیح می دم اینارو ببینم تا درباره ۱۸ تیر شعار بدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 10:48  توسط reza mousavi  | 

درباره فینال با فلوکسیتین

اي کاش دامن هاي اون خانم ها که مدال ها رو مي آوردن يه کمي بلندتر بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 14:1  توسط reza mousavi  | 

برای مطلب قبلی فکر نمی کنم نیازی به توضیح باشه. خود داستان کاملن گویاست. درباره ی همه چیز عناصرش کامله حتی فکر نمی کنم نیازی به ویرایش داشته باشه. همین جوری می شه جزو داستان های مدرن به حسابش آورد. تمام عناص حتی اون ماشینی که داره باهاش مسافر کشی می کنه و لحظه های شخصیت اصلی رو می شه دید. موجز و عالی بخصوص صحنه ی مسافرخانه عالی از کار در اومده. کاش می تونستم این جوری بنویسم. در ضمن این داستان کوتاه های جذابو می تونی این جا ببینی http://ezdevaj-movaghat.blogsky.com/ دیالوگ راوی شاهکار است  که آیا خانمی را سراغ دارد که با ما با این شرایط بسازد؟ از این نثرش هم خیلی حال می کنم مثل آرزوی نقاشی کردن شبیه کودکان که برای هر نقاشی پیش می آد گوش کن ما به یک مسافرخانه رفتیم و یک اتاق گرفتیم و درون اتاق رفتیم و.....
+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 20:25  توسط reza mousavi  | 

دنبال داستان مدرن می گردی باز هم با چند تا فلوکسیتین

سلام بر تمامی پیروان راستین ائمه اطهار
من پسری 22 ساله هستم و از ابتدای دوران بلوغ ، علاقه زیادی به مسائل جنسی داشتم وتا اینکه روزی در رساله عملیه مشاهده کردم که می توان راه ازدواج موقت را پیش گرفت. ولی راستش نمی دانستم از کجا شروع کنم؟ و شخص مورد علاقه را پیدا کنم.
در مفاتیح الجنان خواندم که هر کس حاجت داشته باشد و جهت یافتن آن روز پنجشنبه بیرون رود و... ان شائ الله کارش درست می شود با شرایطی/
من هم آن روز با ماشین بیرون رفتم و در راه به خانمی چادری و تقریبا 33 ساله برخورد کردم و اون رو به عنوان مسافر سوار کردم در ماشین سر صحبت را از شهر و غیره باز کردم تا به بحث ازدواج جوانان و مشکلات پیش رو پرداختم و به او گفتم که آیا خانمی را سراغ دارد که با ما با این شرایط بسازد؟ ایشان هم گفتند که بله و آن من هستم و دو سال پیش شوهرم فوت کرده و 3 تا بچه دارم و 6 ماه هم صیغه یک مرد که در بیمارستان کار می کرد بودم سپس قرار و مدار گذاشتیم و مهریه را مشخص کردیم و همانجا در ماشین صیغه را به او یاد دادم و او هم خواند بعد به مسئله مهم جا و مکان همخوابی رسیدیم که من یک آشنا داشتم که از روحانیون بود و برگه صیغه نامه می داد و مدارک گواهی فوت شوهر و 2 قطعه عکس و شناسنامه او و خودم را گرفتم و به دوستم با 5 هزار تومان پول دادم او هم برگه را داد و ما به یک مسافرخانه رفتیم و یک اتاق گرفتیم و درون اتاق رفتیم و..... و الان حدود 1 سال است که هم صیغه هستیم و مدت را هر 6 ماه یکبار تمدید می کنیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 20:15  توسط reza mousavi  |