|
چـیـزهـای پـراکـنـده - رضـامـوســوی
|
پرندگان در پرو می میرند / پستچی همیشه دوبار زنگ می زند /
ها دیگه چه اسم باحالی به یادت می آد بعضی از اسم ها خودشون تنهایی هم خیلی کاملن نه؟ اسم خوب دیگه ای یادت می آد؟ ها: خانه ای روبروی جهان / این از همش شاید بهتر باشه بازم که مال آلبر کامو.
دفترچه ی یادداشت، صفحه ی بعد
ديشب تمام طول تاريكي را بيدار بودم. بيداري و وهم. دختران رنگ پريده ي شفران مي آمدند با گيسوان بريده. قطارهايي به مقصدهاي نامعلوم با آدم هايي مبهوت كه پشت شيشه ي كوپه ها به روبرويشان خيره بودند. نه به من.
آن دو مي دانند كه من درست نمي توانم بخوابم و حالا 30 ساعت پيوسته است كه ديگر نخوابيده ام.
صبح ساعت 6 سيگار كشيده ام. حالا يك جاي شلوغ هستم. با صداي وقيحانه موتورها. سكوت مي خواهم.
به اين نتيجه ي قطعي رسيده ام كه تنها هنر و زيبايي است كه انسان خسته را آرامش و جهان رو به نابودي را نجات مي دهد.
و ديگر اين كه كودكان هر دوي اين ها را در كمال دارند. زيبايي و هنر.
منظورم از زيبايي، زيبايي قائم به ذات است.
........................................................................................................................
اين ها را مي گويد در 31 مارس 1935 :
... حتي در اين غم خويش چه عطشي براي دوست داشتن دارم، و چه نشئه اي از نظر كردن به تپه اي در تاريكي به من دست مي دهد.
و باز يك ماه بعد:
اگر نا اميديمان برايمان مسلم است، يا بايد چنان عمل كنيم كه گويي اميدواريم- يا خود را بكشيم. رنج بردن حقي ايجاد نمي كند.
آلبر كامو می گوید.
فلوکسیتین بعدی
سعي كردم كه اين خاطرات سنگين، اين اشيا’ كوچك، مجسمه هاي گچي، ورق هاي يادداشت، عكس هاي چند نفره و ... را دور بريزيم.
به مرحله اي رسيده بودم كه بالن سنگين شده بود و احتمال سقوط مي رفت.
همه ي طرح ها را و كاغذ هاي كاهي را با هم توي يك كيسه گذاشتيم، خيابان سرباز را رفتيم پايين تا بازيافت. همه اش را گذاشتيم روي يك كفه ي ترازو و 400 - 500 تومان گرفتيم. فكر مي كنم آن موقع مي شد با اين پول دو تا راني خريد. نه؟
... و آن يكي ديگر كه نمي توانم دور بياندازم. مال همان موقع ها باشد، شايد.
شب تابستان بود، من بابت كار صفحه آرايي توي آفتاب امروز (كه بعدها شد چلچراغ) 60 هزار تومان حقوق گرفتم. ساعت 9 شب رسيدم. گفتم برويم شمال. گفتي برويم. چقدر ساده / چه زود/ ...
كفش ها به گردن آويزان از خط سفيد ميان جاده به سمت نوشهر مي رفتيم. يادت ميآيد كه مي خوانده باشيم: سقفي اندازه ي قلب من وتو / واسه لمس تپش دلواپسي / براي شرم لطيف آيينه ها / واسه پيچيدن بوي اطلسي / ... و تو هميشه دوست داشتي كه موي اطلسي باشد. اين طور شايد شاعرانه تر بود.
آن شعله ي جنوبي دور / آن دختر ي كه مي آمد و هميشه عطر شرجي و هواي باران داشت / حالا مي خواهم بدانم كجايي ؟
مي داني و مي دانم كه اتفاق يك بار بيش تر نمي افتد. زندگي كيفيت منحصر به فرد و پيچيده و بي تكراري است. اتفاق فقط يكبار مي افتد و يك سيني پر از پروانه مي شود.
سال هاي پيدا كردن و پيدا شدن.
نمي خواهم نوشتن اين ها هيچ تغييري نه در تصميم تو بدهد و من هم همان ابلهي هستم كه مي داني و هميشه متاسفم از اين كه توانايي تبديل به آن چيزي كه تو مي خواستي نداشتم.
صخره ي ساكت
با آن هيبت خشك و مطمئن
در كله ي سنگين و بدتراش اش
با ابرها عشقبازي مي كند.
همه چيز جدي شده. بايد ها بيش از برآورد من شده اند.
نه ! نمي خواهم كه هيچ چيز به گذشته برگردد. دردسر ممتد، نه فقط براي من كه بيش تر تو.
حجم سنگين و نتراشيده در سكون مي افتد و هي مي گويد : اول فصل ديگر با ابرها مي روم ... با ابرها مي روم .... با ابرها مي روم....
راستي بگو ببينم ماسك دلقك بيش تر به من مي آيد يا ماسك زورو. ها ....
یک روز خوش برای موزماهی
جی.دی. سلینجر
http://www.ahou.blogfa.com/ببین چقدر خوبه. که یکی نشسته همشو تایپ کرده.
ای ژاله ی خوشگل / ای قلمبه ی قورباغه نشان / مثل این که فردا روز تولد بی برکتتِ / ها؟!
می دونم از این که تولدتو تبریک می گم چقدر خوشحالی / این جور وقتا معمولن آدم یاد خاطرات خوبش می افته که کم هم نیستند / ها؟! / می دونی که اگه شروع کنیم تموم نمی شه / یه دوستی می گفت : در سیبری خاطره های خوب برف را آب می کند
اما بی خیال همش / لحظه های روبرو را عشق است
تولدت مبارک ای ژاله ی قورباغه نشان
(عجیب اینکه الان توی این کافی نت داره می خونه : لیلا لیلا لیلا ابرو کمونم لیلا . لیلا لیلا لیلا آروم جونم لیلا . لیلا لیلا لیلا دل نگرونم لیلا . ..... )
- بارونو دوس دارم به شرط اون که بعدش آفتاب بیاد.
- سرخ پوست ها رو دوس دارم.
- مطمئن نیستم سیدنی رو دوس داشته باشم.
- قهوه ی تلخو دوس دارم مخصوصن اگه زیر یه سقف امن و مهربون نوشیده بشه.
- چند هفته ی آغاز همه ی فصل ها رو بیشتر دوس دارم.
- ظرف شستنو دوس دارم. به ویژه اگه بخوام به چهره ها فکر کنم.
- سگ ها رو دوس دارم کلاغ ها رو بیشتر.
- نوشتنو دوس دارم حتا مشق نوشتنو.
- ارنستو چه گو آرا رو دوس دارم.
- طیف رنگ قهوه ای رو دوس دارم.
- فکر کردن به شکل ها و حجم ها رو دوس دارم.
- مردها رو دوس دارم!
- دختر بچه ها رو دوس دارم.
- دوس دارم آلبوم عکس ورق بزنم حتا اگه هیچ کدومشونو نشناسم.
- شیرینی نخودی دوس دارم.
- آفریقا رو مطمئنم دوس دارم.
- لندونو دوس ندارم.
- قایق به گل نشسته دوس ندارم.
- سیم خاردار دوس ندارم.
- گل مصنوعی دوس ندارم.
- دیوار بلند دوس ندارم به ویژه اگه پنجره نداشته باشه.
- اخبار و گوینده اخبار دوس ندارم.
- انتخابات دوس ندارم.
- تفنگ شکاری دوس ندارم.
- اسباب بازی های جنگی دوس ندارم.
- انباری خونه رو دوس ندارم.
- وقتی تو خونه راه می رم آشغال که بره زیر پام دوس ندارم.
- گوشواره دوس ندارم.
- فروشگاه لوازم آرایش و لباس زنان دوس ندارم.
- گربه هایی که نصف شب دنبال غذا می گردن دوس ندارم.
- دستشویی توالتی که صابون نداره دوس ندارم.
- محبت بیش از حد دوس ندارم.
- دروغ های بی دلیل دوس ندارم.
- موهای رنگ کرده دوس ندارم.
- پرنده های خشک شده دوس ندارم.
- آدم بزرگ های توی شهر بازی رو دوس ندارم.
- جوراب کثیف دوس ندارم.
- تخت دو نفره دوس ندارم.
- مردایی رو هم که دو تا زن دارن دوس ندارم.
- راننده هایی که از بین یه عالمه مسافر با خیال راحت می گذرن دوس ندارم.
- مدام به ساعت نگاه کردن دوس ندارم.
- پرچم دوس ندارم.
- شماره شناسنامه و محل صدور و شماره حساب و .... دوس ندارم.
- رنگ صورتی دوس ندارم (هرچند شازده کوچولو رو دوس دارم!)
- نوشیدنی خیلی شیرین دوس ندارم.
- صفحه ی حوادث و آمار دوس ندارم.
- اعداد را وقتی برای شمارش آدم به کار می ره دوس ندارم.
- کیف سامسونت دوس ندارم.
- تلفن پشت خطی دارو دوس ندارم.
صدبار بهت گفتم. حالم به هم می خوره وقتی می ری حموم و صابونو تمیز نمی کنی. اون موهای کثافتتو از روی صابون پاک کن.
شاد بودن، عریانی٫ رونالدینیو
به نظرم می آید که عریانی و شادی، ارتباطی با هم دارند. مردم هرچه عریان ترند شادتر و هر وقت شادتر می شوند، عریان تر.
اما در شرق اوضاع جور دیگری است. این جا اتفاقات عینی نیستند و هرچه پوشش و مستوری بیشتر می شود بها و شان افزوده می شود. اینجوری می شود که آموختن مستوری و مستی همه کس نتوانند. مستی را این جا به نشانه ی شادی می دانم. ذهن پیچیده ی شرقی مدام دعوت به حجاب و پوشیدگی می کند.
اینرا بگویم که فکر نمی کنم ذهن پیچیده ذهن برتر است یا ارزشی برای این برای پیچیدگی قائلم.
این حجاب و استتار پهلو به عرفان زده ی شرقی تا یک سطح همه فهم و عوامانه حوزه ی اقتدارش را گسترش می دهد. بعد یکباره به جایی می رسد که همه عریانی است و آنقدر متضاد عمل می کند که درکش سخت می شود؛ می دانی بعد یک دفعه می شود بودای عریان و لخت . و یا یک شکل دیگرش می شود گاندی ...
این جا عریانی جریمه دارد. مصداقش فوتبال است وقتی بازیکن اروپایی گل می زند به نشانه شادی لباسش را می کند و لخت می شود حالا این جا این کار جریمه دارد. دیگر مصداق هایش در جامعه ما فراوانند. ارزش در پوشیدگی است که البته این شرق و غرب ندارد کشیش ها، راهبه ها، روحانیون، عرفا و ... حتی روشنفکرها و نویسنده ها و .... یک نگاهی که به عکس هاشان می اندازم : با شال گردن و کلاه و پالتو و عینک و هر چه پوشش بیشتر است انگار خردمند تر است. اصلن نمی شود تصور کرد که یک آدم لخت بتواند موجود فرهیخته و دانشمندی باشد نه؟ یک آدم لخت فقط می تواند یک آدم شاد بی غم باشد سطحی و ...
---------------------------------------------------------------
ها! این روزها یک اتفاق واقعی را کشف کرده ام. رونالدینیو، فقط با دیدن او ست که فکر می کنم چیزهایی هم واقعی اند. به ویژه وقتی می خواهد ضربه های کاشته را بزند. زیرک و شاد و واقعی. این دو نفر هم فهمیده اند که این روزها چقدر دنبال شادی می گردم. این پسره ی برزیلی کلی عارف است ها! می خواهم به جای عکس مایاکوفسکی، عکس او را به دیوار بزنم. خیلی بهتر است، نه؟!
دیگر علاقه ای به ستایش غم و آدم های خردمند غمگین با سیگارهای نیمه سوخته و نگاه های نافذشان! ندارم. رونالدینیو را عشق است.