تبليغاتX
pelleh
چـیـزهـای پـراکـنـده - رضـامـوســوی

 ۴۰ مخاطب یا ۷ فلوکسیتین ۲۰

... برای همین دوباره می گویم: نخوان! ادامه دادن تو به خواندن به من کمک می کند.این تضاد برای من همیشگی است. نخوان!

لازم است 40 نفر این متن را بخوانند. این از ویژگی اعداد و تاثیرات عجیب آنهاست. به 40 انرژی نیاز دارم تا کلمات را ببینند. کلماتی که من مجبورم بنویسم. دو نفر دیگر مجبورند دخالت کنند  و تو اگر خواندن را تمام می کنی مجبور می شوی آن را برای 7 نفر بخوانی و یا بفرستی. این هم باز از بازی اعداد است.

"سنگریزه های کف رودخانه کوچک تکان می خورند و یک زالوی سیاه با دو شاخک لزج و چندش آور بیرون می خزد. همه چیز سفید می شود."

در نهایت شاید چیز زیادی از دست ندهی. کل نیرویی که برای خواندن این کلمات به من می رسد. حداکثر 75 ضربه ی کوچک است و سیراب شدن این تداوم همیشگی تشنگی مویرگهای 30 ساله. می توانی خواندن را ادامه ندهی. تا به این جا نه تو چیز زیادی از دست داده ای و نه من هیچ به دست آورده ام.

"زن برهنه در چارچوب در ایستاده. در آلمینیوم است با پنجره های مشجر. او کاملا برهنه است با موهای کوتاه که نرسیده به شانه های برهنه و سفید تمام می شوند. چشم هایش دو گوی شیشه ای هعستند مثل چشم های عروسک. حاتلت سینه ها و اندام اش انگار که روی زمین خوابیده و از بالا دیده می شود. اما او در آستانه ایستاده. سرش را کمی به چپ کج می کند. دهانش آرام باز می شود.صداها شنیده می شوند. صداهایی که در هم تنیده اند: گره گوار تشنشه.

قبل از ادامه دادن دوباره می خواهم که نخوانی و در ادامه تضادها و تناقض هایم امیدوارم چپ دست باشی! می دانی این روزها چقدر چاپ کتاب های عرفانی باب شده است. از کارلوس کاستاندا شروع شد و حالا پائولو کوئیلو و اوشو و ... اما شرقی من اساسن داستان نیست. می خواهم سکوت کنی و دیگر درباره اشراق و رنگ آبی تیره ی وبلاگ من حرف نزنی! همیشه بی مقدمه سه نفر کلمات دیگری را تکرار می کنند.

"حرکت آرام زالو را پشت پوست دست راستم احساس می کنم. دستی که روی موس است. خیس و لزج و در عین حال مکنده. لبهای خیس و ..."

حالا پشت سر زن ایستاده ام به فاصله ی چند قذم.

سنگ که توی گل می افتد، یک فرورفتگی با شتک هایی از گل در اطراف ایجاد می کند. کله ی زن از پشت سوراخ شده و اطراف آن به رنگ زرد و چرک و خون و سیاهی است.می دانم که آن پایین چه اتفاقی افتاده. کنار نهال تازه کاشته شده.

زالوها اطراف زخم بزرگ می لولند و صدا شنیده می شود: گره گوار تشنشه!

شیشه ی پنجره ی طبقه پنجم شکسته و پرده توی باد است.شاه خشت را روی گل های قالی می اندازم. عقربه ی ساعت تیک تاک شنیده می شود و گره گوار که هنوز تشنه است. نگاه ات می کنم نوبت بازی تو شده. او با دو چشم شیشه ای نمی تواند تصمیم بگیرد و حفره ی توی سر.

به دسته ی ورق های بازی نگاه کن و شاه حالا نوبت شاه خشت است که تصمیم می گیرد گریه کند.

زالوهای کوچک اطراف قطره ی کوچک و شفاف اشک روی کارت جمع شده اند. کمی به سمت چپ می روم. چشم از پشت کله ی زن برهنه بر می دارم و به حضور نگاه خودم؛ به آن روبرو نگاه می کنم. شیشه ی پنجره ی طبقه ی پنجم شکسته و پرده ی زرد در باد است.

آن پایین روی زمین جایی بین پیاده رو و آسفالت، جنازه ی گربه است. بوی تعفن می آید این را از سمت چپ ات احساس می کنی. برای ادامه دادن به سمت چپ نگاه نکن. حالا دیگر بیاد به7 نفر فکر کنی. 7 نفر که می دانند چه اتفاقی می افتد و تو را می شناسند. 7 نفر که کمی با من هم مهربان می شوند و آشنا این را از گری گوپر یاد گرفته ام. نفر سوم می گوید.

کسی کنار تو ایستاده . کسی کنار تو ایستاده و به من و تو دستور می دهد بدون این که فکر کند گره گوار هنوز تشنه است!

"یک قطره ی خون و زرد آب از کنار گردن برهنه و سفیدپایین می سرد. چشم هایت را ببند. آن طوری که به من گفته شد و من بستم.

صدای زوزه های جنسی گربه هاست و نوزادهای گرسنه ی نیمه شب. این متن کثافت را رها کن. مگر در سطرهای بعدی اتفاقی رخ می دهد که ارزش 75 ضربه ی دیگر را داشته باشد. تا همین جا تو به ما سه نفر حسابی لطف کرده ای. احساس می کنی عضلات پایت خسته شده اند در حالت بدی نشسته ای کمی جا به جا شو و این متن را رها کن. سر فرصت می توانی 7 نفر را انتخاب کنی. حالا فقط دیسکانکت شو و به نوشیدنی فکر کن. من استکان کنار دستم پر است و برگ دست تو سفید است هر چند برای چشم های شیشه ای این با 10 خشت فرقی نمی کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 10:52  توسط ZA-ER  | 

سیتالوپرام

می گوید جدیدن سیتالوپرام آمده که از فلوکسیتین بهتره. آخه بی شرف تو چه سودی می بری مگر کارخانه دکتر عبیدی مال بابات. من گوش نمی کنم تو هم گوش نکن. تازه دیروز شنیدم که راخمانینوف اسکیزوفرن بوده. نه اینکه خوب باشد اما علامت متفاوتی است.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 11:53  توسط ZA-ER  | 

برای کسانی که دوستشان دارم آرزو می کنم:

گل محمد خداوردی / آرزو می کنم در سال دیگر تسلط تو بر ابرها اضافه شود، سال قبل گاهی بی وقت و بدموقع می باریدند، هماهنگ کن.

هلیا هاشمی / آرزو می کنم در سال جدید یا فامیل من هاشمی بشود یا فامیل تو موسوی، ها؟! خوب نیست؟!

رضا عاقل نژاد / آرزو می کنم سال دیگر 10 سانتی متر به قد تو اضافه شود. همین!

فرهاد جعفری / برایت آرزو می کنم در سال جدید دبیر کل سازمان ملل بشوی و یا صاحب یک کافه ی دنج توی یک خیابان پرت با بوی قهوه و کاکائو.

نصرت دادار / آرزو می کنم قطب شمال را و نشستن سفینه های فضایی روی مریخ را ببینی.

محمد هادی صباغ / آرزو می کنم در سال جدید یک روز با هم بشینیم و هات داگ بخوریم و من 20 هزار تومان طلبت را مثل سگ بندازم جلوت. با شربت آبلیمو.

آزاده اخلاقی / آرزو می کنم در سال جدید هروقت یاد تو می افتیم در کافه ای بین سیدنی و ملبورن باشی. خودش 1000 کیلومتر راهه نه ؟! بدون شیدایی.

زهرا ابراهیمی / آرزو می کنم در سال جدید هم مثل سال های قبل دوستی تو برای ما بماند. آرزو می کنمن کمی از صداقت تو کم شود و کمی بدبین تر شوی.

ابراهیم شاکری / آرزو می کنم در سال جدید تارانتینو را توی یک حادثه رانندگی زیر بگیری؛ بعید نیست.

محمد رمضانی فرخانی / آرزو می کنم سال دیگر با 5 دختر خوشگل ازدواج کنی و اگه جایزه نوبلو نبردی حداقل به ثبت در کتاب گینس نزدیک تر بشی. باور کن.

امیر ترشیزی / آرزو می کنم در سال دیگر پولدارتر بشوی تا من بیشتر بتوانم رویت حساب کنم.

احمد گلرخی / آرزو می کنم در سال جدید و سال های بعدش گربه ها و پرنده های خیابان هدایت روزهای زمستان غذا داشته باشند.

جمال ناصر ملازهی / آرزو می کنم در سال جدید از زابل دور شوی.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 19:10  توسط ZA-ER  |