تبليغاتX
pelleh
چـیـز هـا ی پـر ا کـنـد ه - ر ضا مو سو ی
توی فهرست هجده‌تایی ِ لوازم ضروری برای بقا؛  "مداد و یادداشت" شانزدهمین است و "غذای فشرده" آخرین. 


پ.ن1: سوت (صدا) اولین است، چراغ قوه و کبریت (نور) دومین و سومین هستند و ... بقیه‌اش را هم می‌تونین سرچ کنین: لوازم بقا

پ.ن2: سوت وسیله‌ایست که تولید صوت یا صدا می‌کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 23:20  توسط رضا موسوی  | 

آقای "قیصری" اولین معلمی بود که دوست‌اش داشتم. دبیرستان غفارزاده یا زاده‌گان می‌رفتم. سال اول رشته‌ی تجربی. آقای قیصری ادبیات فارسی درس می‌داد و تنها نقطه‌ ضعف‌اش این بود که زمانی دوست دکتر شریعتی بوده. همان سال آقای قیصری مرد.

"وحید تدین" دوست صمیمی من در سال‌های اول و به‌وِیژه سال دوم دبیرستان بود. با هم توی یک گروه تآتر تخمی کار می‌کردیم در سازمان هلال احمر مشهد. یکی دیگر از دلایل این صمیمیت ما مسیری بود که هر روز از دبیرستان (چهارراه عشرت‌آباد) تا میدان پارک می‌رفتیم و معمولن پیاده یا با دوچرخه‌ی هرکولس وحید. گاهی اوقات هم ساندویچ تخم مرغ می‌خوردیم توی ساندویچی سر چهارراه خیام. یادم هست همان سالی بود که ترانه‌ی نون و پنیر و سبزی (داریوش و ابی) آمده بود و وحید ادای هر دو را خوب در می‌آورد. تابستان که با گروه تآتر به سمت ساری می‌رفتیم مینی‌بوس‌ چپ شد و حید تدین مرد.

"نصرت دادار" معلم ادبیات ما بود در طول سال‌های دبیرستان. در فرانسه ادبیات فرانسه خوانده بود. تنها کلاسی که من غیبت نمی‌کردم کلاس او بود. از دبیرستان حالم به هم می‌خورد و می‌دانستم که نباید برم آن‌جا اما چاره‌ای نداشتم. گاهی اوقات می‌رفتم خانه‌ی دادار و اولین قهوه‌های درست و حسابی زندگی‌ام را با او، از دست او نوشیدم. طبقه‌ی چندم آپارتمان‌های مرتفع بود. سوم و چهارم دبیرستان بودم. تازه سیگار کشیدن را شروع کرده‌بودم. او حضورش تنها کافی بود که حالم بهتر شود. دو تا آرزو داشت، این‌که زنده بماند تا فرود انسان به مریخ را ببیند و دیگر این‌که زودتر از عزیزان‌اش بمیرد تا مرگ آن‌ها را نبیند. سال بعد از اتمام دبیرستان، من به تهرانِ کثافت رفتم و آقای نصرت دادار مرد.

"آرش" از بین همه‌ی بچه‌های فامیل ِ دور و دراز و عریض و طویلم، صمیمی‌ترین بود. آرش باهوش و مهربان و جوان بود. آرش پسر دایی‌م بود که ... تا دو سال پیش، آرش ... و مرد.

"ژاله" نه، لیلا خواهرم ... دو سال از من بزرگ‌تر بود، ... ژاله سه سال هست که .... ژاله مرد.

"گل‌محمد" همیشه دوستم بود. از سال اول دبیرستان تا 30 روز قبل، حساب کن چقدر زیاد، 22 سال. گل محمد نزدیک‌ترین آدمِ زندگی‌ام بود. حداقل تا وقتی که من هنوز تهران بودم و بعد از آن هم. گل‌محمد به خراسان که می‌آمد شب‌هایی مهمان من بود در مشهد. یا شبی و شب‌هایی من مهمان او می‌شدم در قوچان. همه می‌دانستند که من گل‌محمد را دوست دارم. گل محمد مرد.

نوبت تو هنوز نشده؟! نوبت تو.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 14:40  توسط رضا موسوی  | 

امشب تاریکی به حداکثر می‌رسد و این شرایط مطلوبی‌ست برای ملاتونینِ لعنتی. آن‌وقت‌ها که ادیسون هنوز نیامده بود و چه بسا هنوز سیزی‌یف هم نبود و ما خیلی بودیم و نور از خورشید بود و شب تاریک بود؛ همین ملاتونین و همین تاریکی زیاد، کار دستمان می‌داد. دستِ اجداد غارنشینمان. هر چه تاریکی بیش‌تر می‌شود، ایمنی از دست می‌رود. لعنت به غده‌ی صنوبری و  the hormone of darkness . توی این شب طولانی، توی این تاریکیِ زیاد، دور هم جمع شوید تا احساس امنیت کنید. دهانه‌ی غار پیدا نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 21:30  توسط رضا موسوی  | 

مدتی‌ست به توت‌فرنگی فکر می‌کنم

نه به عنوان یک میوه

بلکه به عنوان نقطه‌ای برای آغاز اندیشیدن

پیرامون تنهایی.


از کتاب چاپ نشده‌ی سعید توانایی، "جایی شبیه تایگا"

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 19:12  توسط رضا موسوی  | 

... توی کافه نشسته بودم، صدای موزیک بلند شد. ملودی آشنایی بود ... شروع به خواندن کرد: سر اومد زمستون / شکفته بهارون / .... / .... / ... / توی سینه‌ش، جان جان جان / ...

به قدری این ترانه زشت و بد ریخت تنظیم و بازسازی و خوانده شده بود، به قدری بد و ...

پ.ن: اونی که به ما نریده بود، کلاغ کون دریده* بود.

کلاغ کون دریده: شاهکار بینش پژوه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 21:47  توسط رضا موسوی  | 

تو مطلب قبلی یه چیزی رو یادم رفت بگم که دوست دارم: ترانه‌ی  shooting star - bob dylan

.

... . گفتم بگم که بدونی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 0:3  توسط رضا موسوی  | 

چیزهایی هم هست که دوست دارم:
دوست دارم بنشینم کنار تو با دو استکان چای.
دوست دارم آسمون ابری باشه.
دوست دارم یه خونه داشته باشم.
دوست دارم توی ساندویچم سس مایونز نداشته باشه.
دوست دارم تو راسته‌ی بلوار خیام قدم بزنم با هدفون.
دوست دارم ببینمت.


پ.ن: خیلی بیشتر از اینا بود، هر سال داره کمتر می‌شه!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 18:18  توسط رضا موسوی  | 

بعد از سال ها، دیروز رفتم و برای خودم چند تا کتاب خریدم. این یعنی ماه های آرامی را شروع خواهم کرد. یعنی حالم بهتر است.

گهواره ی گربه . کورت ونه گات

زمان لرزه . کورت ونه گات

شهر و خانه . ناتالیا گینزبورگ

نامه های غلامحسین ساعدی به طاهره ....

چشم های سیمونه . گراتزیا دلددا

قلابی . رومن گاری

کجا ممکن است پیدایش کنم . هاروکی موراکامی

زنی با چکمه ی ساق بلند سبز . مرتضی کربلایی لو

راضی هستم. گفتم بگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 1:16  توسط رضا موسوی  | 

بعد از سال ها به یکی حسودیم شد. دوست داشتم جای یکی باشم. یک کلاغ که داشت توی یک چاله ی آب، وسط چمنای ششصددستگاه، آب بازی می کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 13:56  توسط رضا موسوی  | 

در این ایام عید، چهارراه خیام را از دست ندهید. یونیکورن و فتحعلی شاه قاجار و ....

 پ.ن: اسب تک شاخ و فتحعلی شاه و پیدا کنید ارتباط ارزش های فرهنگی این ها را باهم در حد چهارراه بزرگترین کلان شهر مذهبی دنیا (چهارراه خیام)

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 21:12  توسط رضا موسوی  | 

....

مراقب من باش / همه ی گلوله ها را از اطرافم جمع کن / چیزهای برنده در دسترسم نباشد / نگذار کفش بنددار بخرم / کنار دریا یا روی کوه من را تنها نگذار / مرافب من باش .

دوستت دارم . عزیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:6  توسط رضا موسوی  | 

پیرزن طبقه هم کف مرد . و فقط در اندازه ی یک برگه آ-چهار روی برد اطلاع رسانی آپارتمان و چند تا ماشین که دیشب به ماشینهای کوچه اضافه شدند و همین .

دو هفته قبل مقابل در همیشه باز آپارتمانش صدایم زد و گفت: برام سیب بخر مادر جان. اما من پیچوندمش گفتم ماشین منتظرمه و شب که برگردم براش می خرم. اما هیچ وقت نخریدم ... حالا هم که مرده دیگه .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 16:8  توسط رضا موسوی  | 

واســـه جذب ِ طبیــــعت شدن باس اول ناپدید شد. تو خاصــیت ناپدید شـــدن نداری.


پ.ن1: این جملات بالا در کامنت های خصوصی ام بود، وقتی خوندمشون درست شبیه وحی بودند. خیلی حال کردم، البته لحن فرشته ای که وحی می کند کمی شبیه ناصر ملک مطیعی است اما خوب فرشته ها را دیگه من انتخاب نمی کنم که برام وحی بیاورند!

پ.ن2: http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%D8%AD%DB%8C

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 11:40  توسط رضا موسوی  | 

دیروز مامان بهم می گفت که لیلا جذب طبیعت شده. می گفت ... اووم ...  آره، همینو گفت. گفت لیلا جذب طبیعت شده و دیگه پیدا نمی شه. یکدفعه خیلی دلم خواست جذب طبیعت بشم. چه کاری بهتر از این. ها؟!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 13:7  توسط رضا موسوی  | 

طبقه ی هم کف پیرزن زندگی می کند. همیشه در آپارتمان اش را باز می گذارد. از تنهایی شاید می ترسد. همین دقایقی پیش که می آمدم بالا، از من خواست برایش نوشابه بخرم. از این سیاه های بزرگ. گفت که گلاب به رویم از صبح اسهال و استفراغ دارد و گفت من مثل پسرش هستم و این که سادات است و دعا کرد برایم. من هم رفتم و یک نوشابه ی کوکاکولای لایت برایش خریدم.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 17:47  توسط رضا موسوی  | 


امروز در قطار با یک نابغه ملاقات کردم

تقریبن شش ساله

کنارم نشسته بود

همان طور که قطار در امتداد ساحل حرکت می کرد

اقیانوس را دیدیم

او به من نگاه کرد و گفت

"اصلن قشنگ نیست"

و من اولین بار بود که این را می فهمیدم


چارلز بوکوفسکی / از کتاب سوختن در آب غرق شدن در آتش / گزیده اشعار / ترجمه ی پیمان خاکسار / نشر چشمه


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 23:11  توسط رضا موسوی  | 

...

"کاغذها، گذرنامه، خدمت سربازی، می دونید، می خوان پاسپورتم رو پس بگیرن. همیشه می خوان یک چیزی از آدم بگیرن، آدمو دوباره گیر بندازن. یه روز از پیست kirschin پایین میومدم. بی خیال. یهو یه نفر کرنومتر به دست نگهم داشت که: "من شما رو نمی شناسم؟" براش قسم خوردم که نه، عوضی گرفته. گفت: "چه حیف! باید شما را می شناختم. شما این مسیر را از خود kidd هم سریع تر آمدید." بهش گفتم: "والا قصدی نداشتم، از قول من از kidd عذرخواهی کنید." هیچ از نگاه کردنش خوشم نیومد. خیلی تو رویا بود. می فهمی چی می گم؟ از من پرسید: "شما آمریکایی هستید؟" گفتم: "بله، یه خورده هستم." گفت: "خوب پس بیایید مرا ببینید. جای شما در تیم المپیک خالی است. بیایید این کارت من." مایک جونز، مایک جونز بود. می شناسی؟ مربی معروف اسکی. بهش گفتم: "گوش کنید، من با دسته و تیم و از این حرفا مخالفم. جای من اینجور جاها نیست. این جور چیزها به هیچ دردم نمی خوره. فکرش هم مریضم می کنه." گفتم، همیشه می خوان آدمو گیر بندازن. یه جایی هست، اسمش مغولستان خارجیه. به مغولستانش کاری ندارم. از خارجیش خوشم می آد. باید چیز جالبی باشه." خنده ی جس را دوست داشت. حقیقتن دوست داشت.

... .

پ.ن: از کتاب خداحافظ گاری کوپر . ترجمه ی سروش حبیبی . انشارات امیر کبیر . فصل 5 صفحه ی 114

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 1:5  توسط رضا موسوی  | 

ای ژاله ی خوشگل / ای قلمبه ی قورباغه نشان / مثل این که فردا روز تولد بی برکتتِ / ها؟!

می دونم از این که تولدتو تبریک می گم چقدر خوشحالی / این جور وقتا معمولن آدم یاد خاطرات خوبش می افته که کم هم نیستند / ها؟!  / می دونی که اگه شروع کنیم تموم نمی شه / یه دوستی می گفت :       در سیبری       خاطره های خوب       برف را         آب می کند

اما بی خیال همش / لحظه های روبرو را عشق است

تولدت مبارک ای ژاله ی قورباغه نشان

(عجیب اینکه الان توی این کافی نت داره می خونه : لیلا لیلا لیلا ابرو کمونم لیلا . لیلا لیلا لیلا آروم جونم لیلا . لیلا لیلا لیلا دل نگرونم لیلا . ..... )


ژاله (لیلا) خواهر من، سال گذشته در ماه شهریور ناپدید شد. در دورترین خاطرات من، میل ِ شدید ژاله به نبودن بود.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 23:6  توسط رضا موسوی  | 

با این همه نفرت و خشم و انزجار، چه طور کنار بیایم؟ چه طور؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 22:29  توسط رضا موسوی  | 

با کمک دوستای خوبم علیرضا کامران و مونا انتخابی سایت شخصی ام را راه انداختم.

http://ivasuomazer.com/

پ.ن: اینم شد اسم. من چه کنم که اینقد اسمم همه گیر هست و فامیل لعنتیم هم بعد از خرداد ۱۳۸۸ به فنا رفت. ها؟ سرچ کردم فقط تا حالا ۵ تا گرافیست با همین اسم و فامیل هست. ای بابا؟ یه یارو برام ایمیل زده که اسمش رضا موسویه و داره یه انجمن درست می کنه از رضا موسوی ها. فکر کن یه روز همشونو یه جا دعوت کنه. توی یک سالن. بعد از رضا موسوی بخواد که بیاد قرآن بخونه. بعد رضا موسوی ها سرود ملی رو بخونن و به پا خیزند. این آدمو دیوانه می کنه. نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 15:20  توسط رضا موسوی  | 

دیشب در یک اجرای موسیقی خصوصی دعوت شدم. سعید شنبه زاده (فرازو) و دوستانش. خستگی خیابان گردی ها و مترو نشینی های پاریس از تنم بیرون شد. معجزه است موسیقي. آن هم به این شکل ناب و بدون تقلب.

پ.ن: بهزاد بلور هم از برنامه ی کوک رادیو بی.بی.سی آمد با گروهش. برنامه ضبط کردند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 19:12  توسط رضا موسوی  | 

دوشنبه 26 آوریل . 2010 . پاریس

دو ماه کامل می شود که در پاریس هستم. حالا توی پارک buttes de chaumont فرصتی دارم برای نوشتن. پارک ها و باغ های پاریس معمولن مسطح flat هستند. بدون هیچ پستی و بلندی. با راه ها هندسی و درخت های مرتب و هم اندازه و یک شکل. این پارک استثنائن پستی و بلندی های زیبایی دارد. شبیه پارک های شرقی است. یک برکه ی بزرگ و اردک هایی که پرواز کردن را می دانند. و جویبارها و پل ها، یک آبشار به ظاهر طبیعی و صخره های بزرگ و ... .

وسعت اش شاید پنج برابر پارک ساعی باشد. کمی که آفتاب بیرون می آید در این فصل سال - اردی بهشت - روی شیب تپه ها پر می شود از آدم. درست می شود عینهو میدان استقلال. مردم می آیند با زیرانداز و می نوشند و بچه ها بازی می کنند و ... .

توی این شیب رو به خیابان نشسته ام. کفش هایم را در می آورم. کوله پشتی سنگین ام را می اندازم روی چمن ها. لبتاپ، کابل شارژ، دفتر و ورق و خودکار، چند لباس لازم برای چند روز سرگردانی. اتاقم را از دست داده ام. یک بسته بیسکوییت شیرین برای مغز، یک اسپیری brut ، بسته ی سیگار camel blou ، کاغذ و کاغذ و یک نقشه ی راهنمای پاریس، یک حوله ی کوچک و ... .

زن و مرد جوانی در فاصله ی پنج متری ام روی زمین خوابیده اند. کاملن خواب هستند. به پهلو خوابیده اند. مرد از پشت زن را در آغوش گرفته، زن حامله است. شکم بزرگش روی چمن ها افتاده. درست که نگاه می کنم انگار سه نفر، هم را در آغوش گرفته اند. روی چمن ها در سمت چپ ام، مرد کوچک چینی یا ژاپنی دراز کشده است. خسته است. انگار می خواهد کمی توی این آفتاب تنبل بخوابد. اما دختر کوچک اش هر از گاهی با یک تکه چوب یا یک برگ، دوان دوان به سمت اش می آید: پاپا، پاپا! انگار می خواهد معجزه ای را که یافته نشان بدهد. خودش را روی پدرش می اندازد و گاهی جایی می افتد که مردک کوچک را از جا می جهاند. مرد کوچک خسته، نیم خیز می شود. به کشف های دخترش از سر رفع تکلیف نگاه می کند. چیزی می گوید و دوباره ولو می شود روی چمن ها و این ماجرا تکرار می شود. آن طرف تر دختر جوانی کتاب می خواند موهای بلوند دارد و یک تاپ مشکی و تقریبن نیمه برهنه است. در واقع جای خوبی را برای خواندن انتخاب نکرده. نزدیک محل تردد آدم ها. جا خوبی هست اما برای دیده شدن.

ساندویچ ژامبون شورم را خوردم به زور یک کوکاکولای کوچک. واقعن کوکای مشهد چیز دیگریست. اگر هنوز تحریم اش نکرده اید، تجدید نظر کنید. فندک ندارم می روم از این جوان فندک بگیرم:

- بونژوق موسیو

- بونژوق

- کن آی یوز یور لایتر پلیز؟

- وی

- لو ... لوبقیکه؟ (اسم فرانسوی فندک را می گویم)

- وی. وی

- مقسی

- ژو زامپ قی

امروز اتاقم را تحویل دادم. اتاق کوچکِ طبقه ی پنجم خیابان clignancourt. تا پیدا کردن پناهگاه بعدی نمی دانم چه خواهد شد. چند وقتی احتمالن آواره ام، باید مزاحم چند دوست و آشنا بشوم. نه اینکه این 36 سال آواره نبوده ام؟

کلاس های زبان تا ۵ روز دیگر تعطیل است. اوقاتم را اغلب تنها سپری می کنم. گاهی که دسترسی دارم، توی دنیای مجازی می چرخم. ارتباطم را با دوستان قدیمی و به ویژه مشهدی ام حفظ می کنم. غرغر می کنم. شکایت می کنم. (سیگار این جا علاوه بر این که خیلی گران است. - ۵ یورو - خیلی هم زود به آخر می رسد! بدون این که حس کافی ای از توی دست گرفتن و بین لب ها ماندن اش باقی بماند!)

تفاوت این شهر را هنوز با با تهران درک نمی کنم. بسیار شبیه هستند به هم. به استثنای آزادی های کوچک و البته مهم فردی. ساختار مدنی - چه کلمه ی مزخرفی - شبیه تهران است. برای من دیگر تفاوت چندانی ندارد که که با قوطی آبجو توی پارک بنشینم، روی نیمکت یک خیابان شلوغ بنشینم یا توی خانه ام در مشهد مقدس. برای من - باز هم - آزادی های فردی یک امر کاملن درونی است و فکر نمی کنم با تغییر اقلیم و ملیت چیزی در من تغییر کند، یا امکان متفاوتی به دستم بدهد. این آزادی های کوچک فردی چیزهای بسیار با ارزشی هستند. برای یک جامعه ی سالم. به ویژه برای نیمه ی دیگر مان، زنان. به زن ها و دخترهای شهرم، به خواهرانم و دوستانم که فکر می کنم و مقایسه شان می کنم، دلم خیلی می گیرد.

این طور است که آزادی، شادی و سعادتی را که نتوان با دیگری تقسیم کرد بی مفهوم و بی ارزش می شود.

فکر می کنم آخرین مونولوگ فیلم in to the wilde هم یک چنین چیزی بود.

در پاریس چهار چیز هست که خیلی آزارم می دهد. (تقدیم به صدر) :

1 - این جا پر از کبوتر است. می شود به شهرهای مذهبی مخصوصن مشهد، کبوتر صادر کرد.کبوترهایش کودن تر و دست و پا چلفتی تر از قمری های مشهد هستند. از هر پنج تایشان یکی پایش معیوب است. گاهی اصلن یک پایشان چنگال ندارد. به خاطر سیم های برق. صحنه ی خیلی ترحم برانگیزی ایجاد می کنند وقت راه رفتن. مصرف نان خشک این ابله های غم انگیز باید به اندازه ی گاوها و گوسفند های خراسان رضوی باشد!

2 - سگ ها. یک انسان و در دستش یک بند که در ادامه اش به یک سگِ له له زنان می رسد. نمی توانم بفهمم. این را که یک حیوان با یک طناب به آدمی وصل شده باشد. و زبان بسته ها خودشان هم این را پذیرفته اند انگار. از هر پنج نفر یک نفر سگ دارد. نمی فهمم این سگ ها وظیفه شان و نقش اشان در زندگی آدم ها چیست. یک سگ می تواند تنهایی یک نفر را پر کند؟ شاید، البته وقتی یک توپ والیبال به اسم ویلسون می تواند.

هرچند، گاهی خودم هم هوس می کنم یکی از این نژادهای درست و حسابی اش را داشته باشم. یگ ها، برای زن ها گاهی حکم طلا و جواهر و ... را دارند. برای مردها ... اووم برای من. باید درباره اش فکر کنم. شاید چیزی شبیه چاقوی ضامن دار که ممکن است هرگز هم استفاده نشود. یا یک فندک زیپوی اصل. می دانم خیلی بد است به همان زشتی طلا و جواهر.

3 - این جا آدم گرسنه زیاد نیست. چیزی که به نسبت بیشتر است آدم های مریض ودیوانه است. البته در شهر من هر دو فراوان است.

4 - رفع حاجت کردن در گوشه و کنار خیابان برای مردها ... ! عجب کلمه های مسخره ای. رفع حاجت. شاشیدن کنار خیابان برای بسیاری از مردها امری کاملن معمولی است. بی نگرانی. همین یک ساعت قبل توی یکی از خیابان های اصلی که به این جا ختم می شود دو نفر را مشغول، دیدم. در فاصله ی ۵۰۰متر از هم. این بی قیدی و به قولی نادرست "راحتی" را، مردها مدیون سگ ها هستند! سگ ها طبیعی اش کرده اند. این است که خیلی جاها بوی تند آمونیاک می آید.

درباره ی ام.پی.تری مفصل تر باید بنویسم. البته جزو چیزهای آزار دهنده نیست. اما برای خودش فصل جداگانه ای است. حداقل ۵ پاراگراف لازم دارد.

راه می افتم برم. بروم به سمتی نامعلوم. توی هیچ کجا، قرار از پیش تعیین نشده ای دارم.

پ.ن: با احترام به عدد۵ . پنج کبوتر. پنج آدم. پانصد متر. طبقه ی پنجم. ۵ روز تعطیلی. فاصله ی پنج متری.  پنج برابر. ۵ پاراگراف. ۵ یورو. دیدی حالا. گفتم صب کن می گم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 0:57  توسط رضا موسوی  | 

در مطلب قبلی اسم دختر الکلی را به اشتباه دختر الکی نوشتم. شرمنده! همین.

*وب لاگش به اندازه ی کامنت هایی که برای من گذاشته جذاب نیست اصلن. کامنت ها را هم از دست ندهید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 3:10  توسط رضا موسوی  | 

یه جایی یه چیزی خوندم از یکی اشاره ای هم به فروغ فرخزاد کرده بود. حالا اسمش هم جالبه برای خودش  دختر الکی. بعد یه نظر خصوصی براش نوشتم. که الان یادم نیست چی نوشم. منتظرم عمومیش کنه ببینم چی نوشتم که این دختر الکی رو اینقد ناراحت کردم. بعد یه جواب برام اومد که خیلی برام جالب بود و البته کمی هم غمگین و ناامید شدم. البته دلیل خصوصی نظر دادنم رو یادمه  که نمی خواستم دعوای الکی راه بیفته و اینو هم نوشتم. چون از نظر خصوصی خوشم نمی آد. مگر مسئله ی خصوصی ای در کار باشه! حالا:

ببین من نظر کسی رو درباره ی فروغ نپرسیدم
حالا اون گفت . نظرش کاملا جامع بود و عمیق
اصلا هم توهینی در کار نبود
اون زنه
تو که مردی و هیچی حالیت نیست از زن بودن حق نداری این حرفها رو بزنی و پسر خاله بشی
فهمیدی ؟
از همون یه سال پیش که واسه اولین بار اومدم اینجا هم همون قدر برام بدون جذابیت بود که الان
تو که اینقدر از همه ایراد میگیری
بهتر نیست یه کار کنی که خودت بی ایراد باشی ؟؟؟
باور کن این بیشتر جواب میده
فروغ هم توی دوره ی خودش عالی بود
هزاران فروغ دیگه دارن با من زندگی میکنن
زن و مرد همدیگه رو کامل میکنن
نه که شما مردا هیچ احتیاجی به زن ندارید !!!
زرزروی احمق به نظر من کسیه که کس دیگه رو به اینا محکوم میکنه
تو جای اون بودی ؟ مادر بودی ؟ همسر بودی ؟؟؟؟ نه ماه بشری رو توی شکمت رشد دادی که آخرش ازت بگیرنش و حتی حق دیدنش رو از دست بدی ؟؟؟
پس حرف مفت نزن !
این کامنت رو عمومی میذارم
چون برام مهم نیست که دوستای عزیزت که همین که میان کلی ستایشت میکنن چقدر از من عصبانی بشن
من هیچ احساسی نسبت به شماها ندارم
بهتره بدونی از تو هم بد دهن تر و رک ترم . پس وقتی نظرتو راجع به کسی که برام ارزش قائلم نمیپرسم نگو . یا اگر میگی هوا رو داشته باش که زیاده روی نکنی !

حالا مستقیم با خودش حرف می زنم: معلومه عصبانی شدی البته. با این همه علامت سوال و پاراگراف بندی اشتباه که ناشی از فشار دادن دکمه ی اینتر می شه. خدا حفظش کنه این دکمه ی پر مفهوم رو. دوباره که می خونمت بازم برام جالبه. "من هیچ احساسی نسبت به شما ها ندارم" یعنی چی؟ خوب مشکلی نیست فرار هم نبوده داشته باشی. من هم اینجا دوستای لزبین دارم، که هیچ احساسی از اون مدلی که دختر کوچولوی الکی ما فک می کنه نسبت به هم نداریم. ضمنن این امکان بلاگ فا هست که می شه اون پایین درباره ی هر ... هرچیزی نظر گذاشت. توی بخش مدیریت می توني این امکانو حذف کنی که کسی باهات پسرخاله نشه دختر خوبِ الکی. حالا باز اين جمله "نه که شما مردا هیچ احتیاجی به زن ندارین" می تونستی سوال کنی می تونستی بپرسی به جای این همه نوشته که حتمن برات مهم بوده که این همه تایپ کردی و وقت گذاشتی. ببین دختر خوب الکی فروغ که عمه ی من نیست ازش دفاع کنم. اگه بود هم نمي کردم. در ضمن بهتره ابراهیم گلستان و پرویز شاپور رو هم بشناسی و به همسر آقا ابراهیم گلستان به عنوان یه زن - چون دیدم مدافع حقوق زنا هستي - هم فک کني که لابد تمام تایم های عشقبازي فروغ و ابراهیم داشته توی آشپزخونه برای بچه هاش غذا درست می کرده و برای ابراهیم خان گلستان که تشریف ببرن با ماشین کروکی با فروغ عزیزِ شما شعر و داستان بگن و روشنفکر باشن! "پس حرف مفت نزن!" این هم برای خودش جالبه من چه طور تونستم توی حداکثر ۳ جمله حرف مفتی بزنم که این همه جواب  - حرف حساب - لازم داشته. به نظرت حرف مفت یعنی چی؟ دنیا رو به زن و مرد تقسیم نکن دختر الکی - ببخشید ولی اسم دیگه ای ازت ندارم - بعد ممکنه به خاطر این تقسیم بندیت وظایفت تو این دنیا محدود بشه به چند تا کار الکی.

این بهانه ای شد برای من که یه زمانی فروغ می خوندم و هاي های گریه می کردم حالا که دنیا رو و روابطشو بهتر می شناسم بنویسم. فروغ فرخزاد در دسته ی زنان شیفته، قرار می گیره. که معمولن در فرهنگ شرق رشد می کنن و زير مجموعه ی خانواده ی مرد سالار - پدر سالار هستن. تمام جهان بینی و خلاقیت این زنان، از دریچه ی نگاه یه مرد می گذره و بدون داشتن وابستگی - حالا شما بگو عشق - هیچ انگیزه و توانایی ای فی الذات ندارند. و متاسفانه دور و بر ما هم زیادن و وقتی وارد کار هنر می شن تبدیل به یه عاشق پیشه ی زرزرو مي شن که تمام دنیاشون جنسیت هست و تمم خلاقیتشون در همین خلاصه می شه. البته برای رسیدن به اون استقلال وبرابری داشتن چندیدن فروغ برای یه فرهنگ لازمه و راهی نیست انگار. اما بعد از ۵۰ سال از فروغ یه بت ساختن و به این شکل دربارش حرف زدن آدمو نا امید می کنه. جسور بوده. البته. اما این مربوط به حداقل ۴۵ سال پیش می شه. جسارت در ۴۵ سال قبل با الان حتمن مفهومش خیلی فرق کرده. مثل مناظره ی احمدی نژاد که می گفت ما نسبت به قبل از انقلاب خیلی پیشرفت کردیم. قرار هست خودمونو با خودمون مقایسه کنیم؟

* این روزا هم انگار بحث فروغ داغه.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 16:22  توسط رضا موسوی  | 

نوشتن از پاریس؟! گزارش دادن؟! چه فرقی می کند، پاریس، پالرمو، پامیر، پارادایز یا طرقبه .... درخت ها همه جا شبیه هم شکوفه می دهند. انسان ها همه جا شبیه هم عاشق می شود، اندوهگین می شوند، پیر می شوند و می میرند. "بیا رویم تا می خوریم، شراب ملک ری خوریم."*

*پ.ن: انگار از کتاب بوف کور است. دیوانه در پاریس خودکشی کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 0:6  توسط رضا موسوی  | 

پاریس چهار مدل شهروند دارد:

۱ : شهروندان سیاه پوست که معمولن عرب هستند و از کشورهای شمال آفریقا و حتی جنوب آفریقا مهاجرت کرده اند، که درست مثل بندر عباس و خوزستان و ... خودمان هستند.

۲ : شهروندان زرد پوست، که معمولن می توان پشاپیش دانست که ۹۰ درصد آن ها چینی هستند و اگر نبودند غیر طبیعی بود. تایوان و بنگلادش و مالزی و تایلند و .... مثل همه جای دنیا مردم سر به زیر و ساده و کارگر مسلک هستند.

۳ : دسته سوم شامل هندی، ها افغانی ها، ایرانی ها و آمریکای لاتینی ها می شود که باز بیشترشان برزیلی هستند.

۴: دسته چهارم که به نظر تعدادشان اندک می آید فرانسوی ها هستند. فکر می کنم باید یقه ی هیتلر را گرفت.

 

پ.ن۱: شرمنده ام به خاطر تفکیک انسان ها به واسطه ی رنگشان.

پ.ن۲: و شرمنده ی دوستان ایرانی تبارِ فارسی زبانِ خارجی* ام هستم اگر باز هم به شهرشان و شهروندانشان اهانت شد

پ.ن۳: خارج: هرجایی به جز ایران و افغانستان - خانه ی همسایه - مرغ همسایه البته این تعریف مربوط به زمان کودکی و نوجوانی و حتی جوانی ماست الان گویا کمی جزئی تر شده است مثلن چین و عراق هم جزو خارج حساب نمی شوند و مستقل شده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 13:8  توسط رضا موسوی  | 

گوشه ای از جهان ام. از هیچ.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 11:11  توسط رضا موسوی  | 

paris 4 model bo dare

1 . boye tonde shash to metro ha

2 . boye gande ye model panire kashki

3 . boye cafe , ghadam be ghadam

4 . boye gohe sag , gole be gole

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 0:22  توسط رضا موسوی  | 

هيچ دليلي وجود ندارد / نيكي / نتواند پيروز شود / بر پليدي . / فقط بايد فرشته‌ها / در يك صف شوند / همراه با / مافيـايـي‌ها .

There is no reason

  Good

can`t Triump

Over Evil

If only Angels

Will

Get Organized

Along The Lines

Of the MAFIA

پ.ن: از كتاب a man without a country نوشته‌ي كورت ونه‌گات . ترجمه‌ي حسين شهرابي

از شب‌هاي پشت ميز كافه -  مشهد 1386 - بي‌شك پاييز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 18:5  توسط رضا موسوی  | 

صفحه ي 152 پاراگراف دوم:

"يه ثانيه، فقط يه ثانيه‌ي ديگه. تو همش درباره‌ي ايگو حرف مي زني {لعنت به اين نيم فاصله هاي احمقانه ي اجباري . ديگه رعايتشون نمي كنم} خداي من، خود مسيح بايد بياد تصميم بگيره چي خودپرستيه و چي نيست. اين دنيا مال خداست رفيق{رفيق اين دنيا مال خدا هم نيست . اينو بايد به اون سيمور لعنتي مي گفتي كه بگه حتي شده به خاطر خانم چاقه بگه} نه مال تو،  آخرش اونه كه بايد بگه چي خودخواهيه و چي نيست. اون اپيكتتوس عزيزت چي؟ يا اميلي ديكينسون عزيزت؟ مي خواي اميليت هر وقت كه احساس مي كنه بايد يه شعر بنويسه، همينطور بنشينه و اينقد دعا بخونه تا اون احساس زشت خودخواهانه برطرف بشه؟ نه، البته كه نمي خواي! ولي دلت مي خواد ايگوي دوستت پروفسور تاپر رو ازش بگيري . اين فرق مي كنه . و شايد هم فرق كنه . شابد فرق كنه . ولي نرو كلن درباره ي ايگو داد و هوار كن . به عقيده ي من، اگه واقعن بخواي بدوني، نصف زشتي هاي دنيا براي اينه كه مردم از ايگوي واقعيشون استفاده نمي كنن . مثلن همين تاپر تو . با توجه به چيزايي كه مي گي، سر هرچي بخواي شرط مي بندم كه اون از چيزي كه داره استفاده مي كنه ، اين كه فكر مي كني ايگوشه، به هيچ وجه ايگوش نيست. بلكه يك قابليت كوچيك تر و كمتر اساسيه . خداي من ، تو اينقد تو مدرسه بودي كه قضيه رو بدوني . يك معلم مدرسه ي بي لياقت رو - يا در اين مورد، يك استاد دانشگاه رو - پوستش رو بكن، نصف اوقات زير پوستش يه ميكانيك درجه يك يا يه بناي ماهر پيدا مي كني . به عنوان مثال، لوساژ - دوست من، كارفرماي من، گل سرخ خيابان مديسون. {چقد ورورور پشت هم حرف زدي جروم . ببين رفيق ما حالا اونقدا هم كه فك كني خر نيستيم . سال 2010 شده رفيق . فكرشم نمي كردي تا حالا زنده بموني نه؟ حالا بگو  خر فهممون كن . بگو رفيق} فك مي كني ايگوش اونو به تلويزيون آورد؟ هيچ ربطي به ايگوش نداشت . اون ديگه ايگو نداره - اگه قبلن داشته - حالا اون سرگرمي داره . حداقل سه جور سرگرمي داره كه من ازش باخبرم . و همشون به يه كارگاه ده هزار دلاري توي زيرزمينش مربوط مي شه . {مطمئن بودم الان مي خواي تمام اون زيرزمين لعنتي آقاي لوساژ رو توضيح بده توي 4 تا پاراگراف اضافي . حالا ...} كه پر از گيره و وسايل برقيه و خدا مي دونه ديگه چه چيزايي كه اونجا پيدا نمي شه . كسي كه واقعن از ايگوش ، از ايگوي واقعيش استفاده مي كنه ، ديگه وقتي براي سرگرمي نداره ." زويي ناگهان حرفش را قطع كرد . هنوز با چشمان بسته دراز كشيده بود و انگشتانش كاملن محكم روي سينه اش جلوي پيراهنش، در هم قلاب شده بودند . ولي حالا حالت آزردگي فكورانه اي به چهره اش داده بود - حالتي كه ، ظاهرن ، حاكي از انتقاد از خود بود. گفت: " سرگرمي . چي شد سر از سرگرمي درآوردم؟!" چند لحظه بي حركت ماند. ...

پ.ن1: كسي كه واقعن از ايگوش ، از ايگوي واقعيش استفاده مي كنه ، ديگه وقتي براي سرگرمي نداره

پ.ن2: سرگرمي . چي شد سر از سرگرمي درآوردم؟!"

پ.ن3: همه اش از كتاب فراني و زويي به نشاني پست قبلي . شناسنامه ي همين كتاب

پ.ن4: جملات داخل {اينها} از خودم است . اين قدر كه حق داشتم حداقل در صفحه ي خيالي خودم در دنياي خيالي!

ببين آقاي سالينجر هنوز يك دقيقه ، به جان تو يك دقيقه نگذشته كه مطلب را گذاشته ام اين نظر برايش فرستاده شد . اسم فرستنده هم اگر برايت جالب باشد آقا يا خانم واقف هست .  خدمت شما رفيق:

سلام . اموزش تجارت اینترنتی به ساده ترین روش .بدون هزینه اولیه و صد در صد تضمینی

www.shmechanic.blogfa.com - جان رضا حال كردي جروم . حال كردي نگو نه . اونم ساعت 12 و 44 دقيقه شب . چيزي كه من خيلي حال كردم و تو هم حتمت با من هم عقيده اي سلام كردن طرفه . سلام اموزش تجارت اينترنتي . ....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 0:37  توسط رضا موسوی  |